دوالیس و پیشی نقره‌ای

قصه‌ای درباره‌ی دو موجود که فهمیدند گاهی «ما» را نمی‌توان در یک واژه جا داد. ـــ آه! چرا پیشی داری زبون مادرشوهر را می‌جویی آخه؟ …

بخوانید

فیت‌فیت

صبح آرامی در عالمِ درخت، پیشی، ماه بود.درخت بزرگ، مثل همیشه، شاخه‌هایش را به سوی آسمان باز کرده بود و نور ماهِ مانده در گوشه‌ی …

بخوانید

پوست اندازی

ــــ آنی عالم ما عوض شده ؟ــ چی؟ـــ یعنی دیگه جهان درخت پیشی ماه نیست ؟ــــ نه . فکر نکنم چطور مگه ؟ــــ آخه دیگه …

بخوانید

نام و نفرین

پیشی نقره‌ای نشستن پشت پنجره را بیشتر از هر چیز در زندگی دوست دارد. البته که عجیب نیست؛ همهٔ گربه‌ها چنین هستند. اصلاً اسم دیگر …

بخوانید

روزی که غول سبز، کاکی شد

در جهان درخت، پیشی ماه، پشت پنجره‌ای که رو به خیابان‌های شتاب‌زده باز می‌شد، پیشی نقره‌ای و افوربیا—که آن روزها هنوز کوچک و خاردار بود—کنار …

بخوانید

سه‌گانه‌ی ذهن و دست

پیشی نقره‌ای که از صدای جاروبرقی اصلاً خوشش نمی‌آمد، با اخم پرسید: «آنی… چی شد که بشقاب از دستت افتاد؟» آنی مکث کرد. نمی‌دانست دقیقاً …

بخوانید

سنگ‌ها

پیشی نقره‌ای وقتی از بازیگوشی در جهان درخت پیشی ماه برگشت، تمام تنش در از  تارهای عنکبوت ود و غرغر می‌کرد.آنی پرسید: «کجا رفته بودی …

بخوانید

همدلی مدام

خواب نبود. کابوس بود. کابوسی بود در ادامه افکار و اخبار تلخ اقتصادی. فراموش نمی‌کنم که بله، واقعیات تلخ است، اما حقیقت این است که …

بخوانید

هزارتو و جیرجیرک

_ این صدای چیه ؟ گیگ از پیشی نقره ای پرسید ._ چی صدای چیه گیگی ؟_ همینکه مثل صدای اره میمونه ._ نمی‌دونم سوسکه …

بخوانید

دو درصدی‌ها و یک سنگ

ــ آنی، آنی!ــ بله؟ــ بیا یک دقیقه!ــ چکار داری؟ دارم کتاب می‌خوانم.ــ بابا جان، کلاغ اصغر آمده. چیزی سفید توی دهانش بود گذاشت روی بالکن …

بخوانید