سوزن ته‌گرد

تازه از ماجرای سبز شدن سامسونگ گوژپشت خلاص شده بودم و تصمیمش به سبز ماندن را پذیرفته بودم که چهارشنبه عصر، مودم کار نکرد. یکی دو بار خاموش و روشنش کردم. پنج دقیقه صبر کردم. از برق درآوردم و دوباره زدم. هیچ افاقه‌ای نکرد.
آها! لابد شارژ ندارد. شارژ خریدم. باز هم وصل نشد.
پنج‌شنبه صبح، دوباره امتحان کردم. باز هم وصل نشد. کجا ببرمش؟ یادش به خیر، تعمیرکار موبایل دو کوچه پایین‌تر هم دیگر دم دست نبود که بروم سراغش.

به شازی زنگ زدم و ماجرا را گفتم. گفت مودم خودش هم کار نمی‌کند و فقط از اینترنت تلفن همراهش استفاده می‌کند.
وقتی سالمند هستی و از چم‌وخم امور الکترونیکی هم خیلی سر درنمی‌آوری و تازه یک مشکل بزرگ هم داری که باید حواست به دخل‌وخرجت باشد، دچار گیجی و اضطراب می‌شوی و شاید حتی خانم مارپل هم بشوی. اصلاً چیز عجیب‌وغریبی نیست.

بعد فکر کردم شاید به خاطر مسائل خاصی اینترنت را قطع کرده‌اند. از مریم خانم، همسایه‌مان، نمی‌توانستم بپرسم؛ رفته بود سفر. آقای ارشادی مشغول آب دادن به درخت‌ها بود. سرم را از پنجره کردم بیرون و پرسیدم: ــ شما اینترنت دارید؟
گفت: ــ نه، از دیروز قطعه.
پنج‌شنبه و جمعه با این تصور گذشت که خب، وقتی اینترنت همسایه قطع است، کار نکردن مودم من هم لابد امری طبیعی است.

جمعه غروب از همسایه بغلی پرسیدم.
گفت: ــ ما اصلاً اینترنتمان قطع نشده، وصله.
ای بابا! پس من چه کار باید بکنم؟ لابد مودمم سوخته. روهام شش ماه پیش گفته بود: «دیگه این عمرش را کرده.» ولی من که نمی‌توانم تا چیزی فقط کمی لق زد، بیندازمش دور.

فقط یک بازنشسته‌ام. همان آدم طرفدار محیط زیستی که از لباس‌های بازیافتی تابلو می‌دوزد.
کفتکی، جغد دانا، هم می‌گفت: ــ نه، فعلاً تحقیق کنیم. چیزی نخر. بگذار شنبه بشه.
هوش مصنوعی هم موتور جست‌وجویش را روشن می‌کرد و می‌گفت: ــ فعلاً که می‌بینم قیمت مودم از پنج میلیون تومان هست تا برو بالا…

موقع خواب فکر می‌کردم آه و نفرین علف‌هایی که کندم دست از سرم برنمی‌دارد. دیگر علف‌ها را نمی‌کنم. به من چه! مگر من مسئول فضای سبز راهرو باغ مخفی هستم؟

شنبه صبح، مأموریت من زنگ زدن به پشتیبانی مودم بود؛ که البته روز تعطیل پشتیبانی نمی‌کرد.
گفتند: ــ ما قطع نیستیم. شاید سیم‌کارت مشکل پیدا کرده. ببرید دفتر پیشخوان دولت.

تا بفهمم در شهری غریب پیشخوان دولت کجاست، دیگر تعطیل شده بودند. یکشنبه هم تعطیل بود. رفتم بازار موبایل. از ده، پانزده موبایل‌فروشی خواستم نگاهی به وای‌فای من بیندازند؛ انگار می‌خواستم یک موجود طاعونی را دستشان بدهم. همه رد کردند.
ــ حاج‌خانم، این دیگه هفت سال کار کرده. به درد نمی‌خوره. روترش سوخته لابد. یا:
ــ مادرجان، این از قیافه‌اش معلومه که کهنه است. همان نگاهی که به یک زن و مرد سالمند دارند.

جوگیر شدم و خواستم مودم بخرم. نمی‌شد واقعاً با عزیزان راه دور در ارتباط نباشی. داشتم می‌خریدم که گفتم:
ــ امتحانش کنید. امتحان کردند. مودم خراب بود.

و امروز، دوشنبه، منتظر ساعت بازگشایی دفتر خدماتی بودم که زلزله آمد.
کفتکی گفت: ــ نگران نباش. اینجا همیشه از این زلزله‌های خفیف دارد.

به دفتر پیشخوان زنگ زدم. گفتند هستند. رفتم. گفتم سیم‌کارتم را چک کنند. گفتند سالم است. اصرار کردم سیم‌کارت را عوض کنند. عوض شد. اما اینترنت نداشت. بستهٔ اینترنت هم خریدم. مودم هم داشتند، اما مسئولش نیامده بود. بعد از دو ساعت آمد. لابد فکر می‌کرد با یک سالمند طرف است که خودش مودم را می‌خرد و می‌رود. اما من اصرار کردم همان‌جا راه‌اندازی‌اش کنند. این مودم هم خراب بود.

راستی، یادم باشد از این به بعد یک سوزن ته‌گرد هم در کیفم بگذارم. چون زیپ شلوارم که از قبل خراب بود، اما چه می‌دانستم دکمهٔ شلوارم هم قرار است کنده شود؛ آن هم درست وقتی که می‌خواهم جعبهٔ مودم خراب را از روی زمین بردارم. سنجاق قفلی خواستم. نداشتند. سوزن ته‌گرد داشتند. آمدم خسته و مانده به خانه. به توصیهٔ کفتکی عمل کردم. سیم‌کارت نو را در مودم گذاشتم. و… وصل شد.

همان مودمی که از چهارشنبه تا دوشنبه متهم شده بود سوخته، روترش مرده و دیگر به درد نمی‌خورد، با یک سیم‌کارت نو دوباره شروع به کار کرد. خدا را شکر که مودم جدید نخریدم. فقط مانده بود دکمهٔ شلوارم را هم پیدا کنم.

و قول می‌دهم دیگر علفی نکنم. دو ساعت بعد، به چشم‌هایم و آنچه می‌دیدم شک کردم. از سوراخ سینک بالکن یک جوانه بیرون زده بود. دو برگ کوچولو داشت و یک ساقهٔ دو سانتی و ریشه‌های درست‌وحسابی. گذاشتمش در گلدان. کفتکی گفت: ــ شاید این هم یکی از همان علف‌ها باشد که کنده‌ای.
گفتم: ــ نه. فکر نکنم. والا نمی‌دونم. اپ تشخیص گیاه، بعد از بررسی عکس، اعلام کرد: ــ Moon Cactus ــ Gymnocalycium mihanovichii.
ولی او دو برگ دارد!

گفتم: ــ سالمندی هم عجب عالمی دارد.
شهریور ۱۴۰۵

داستان‌های تازه را از دست ندهید

با عضویت در خبرنامه هزارتو، از انتشار داستان‌های تازه باخبر شوید.

ایمیل شما نزد ما محفوظ می‌ماند و فقط برای خبرنامه استفاده می‌شود.

https://hstory.ir/xdxa