تابستان ۱۴۰۵
وقتی خانم فروشنده کفش را بهم داد، با لبخند گفت:
«بفرمایید، این هم اشانتیون از طرف ما. نارنجیاش را میخواهید یا قرمز؟»
یک لحظه به مغزم فشار آوردم ببینم چه رنگی بودند.
گفتم:
«نارنجی بودند، نه؟»
نارنجیاش را داد و همین که گرفتمش دستم، پرتاب شدم به چهل، پنجاه سال پیش.
یادش بخیر. دو ریالیها را میگذاشتیم برای این کار و توی صف میایستادم تا نوبتمان بشود.
بیصبرهای پشت صف دادشان درمیآمد که:
«خانم، بیا بیرون دیگه! چقدر صحبت میکنی؟ دستور غذا میخوای بدی؟ ای بابا!»
یک بار هم که برف آمده بود، دیدم یکی رفته بود توش پناه گرفته بود.
حریم خصوصی هم نداشت. قشنگ میشد فهمید الان کسی که توی باجه است، داره با کی حرف میزند؛ با دوستدختر و دوستپسرش یا با مامانش.
آن زمان هنوز این واژهها ابداع که نه، از آن طرف آب به این طرف آب نیامده بود.
گاهی هم مزاحم ها و عاشق های خجالتی یک عالمه وقت توی صف میایستادند که فقط یک فوت کنند.
از مغازه آمدم بیرون. میخواستم بگذارمش توی کیفم، دیدم خیلی شکننده است. توی دستم نگهش داشتم و به همهی آنچه ظرف چهل، پنجاه سال اخیر منقرض شده بود، فکر کردم:
برف
کیوسک تلفن
دو ریالی
و عشق.
پایان