روز عجیبی بود.
از در مخفی که تازه کشف کردم رفتم بیرون و وارد راهرو سبز و بنفش زرشکی شدم از همان اول راه، گلهای ریز و خوشگلی توجهم را جلب کردند. تمام بوتهٔ زرشک ژاپنی را پوشانده بودند؛ گلهایی ظریف و ظاهراً دوستداشتنی که از علفهای هرزی بودند که دور گیاهان پیچیده بودند و انگار قصد داشتند خفه شأن کنند ، و همهجا را بگیرند.
کفتکی همراهم نبود که از او بپرسم اینها چه هستند. پس به حس درونیام رجوع کردم و تا جایی که میتوانستم شروع کردم به کندنشان.
صدای خش خش هابی بر برگ های خشک شده چنار شنیدم ، دو پیشی آمدند و غذای خشکی که همراه داشتم را با لذت خوردند.
مشغول جمع کردن کیسه ای از برگ ها برای ماهروز بودم که خانمی با سه سگ بزرگ از راه رسید. گفتم:
ـ این قسمت پر از گربه است. نرید تو را خدا .
خانم بیچاره مسیرش را کج کرد.
کمی بعد ماشینی ایستاد و آدرس شهرکی را پرسید. آدرس را دادم. زن جوانی در صندلی عقب نشسته بود و از پشت شیشه نگاهم میکرد.
رفتم داخل سوپری مرد غرغروی خوابآلود و کشک و سیگارم را خریدم.
همان زن جوان وارد مغازه شد.
از مغازهدار سراغ پزشکی قانونی را گرفت.
سوپری آدرس داد.
نمیدانم چرا، اما دنبال زن راه افتادم.
زن سوار آسانسور شد. من خواستم زرنگی کنم و از پلههای پاساژ بالا بروم. فهمیدم در پاساژ از آن سمت هنوز باز نشده ولی درِ پشتی یک میوهفروشی نیمهباز بود.
پرسیدم:
ـ من از اینجا بیام؟
میوهفروش گفت:
ـ اگه میتونی بیا.
میتوانستم.
البته نه به شکل معمول.
بلکه چهار دستوپا، مثل خری که میان صندوقهای میوه گیر کرده باشد، تلاش می کردم روی پایم بایستم
همان موقع خانم دیگری از در مغازه وارد شد.
چشمش به من افتاد.
من در وضعیتی چهارپاگونه میان صندوقهای میوه بودم و او، بدون اینکه کوچکترین تعجبی بکند، از صاحب مغازه پرسید:
ـ پزشک قانونی کجاست آقا؟
خشکم زد.
این دیگر چه خبر بود؟
خانم آدرس گرفت و رفت.
من به میوهفروش نگاه کردم.
ـ چه خبره؟ دو نفر ظرف دو دقیقه آدرس پزشکی قانونی پرسیدن!
میوهفروش با لهجهٔ ترکی غلیظی گفت:
ـ حاج خانم، دیگه هیچکی اهل زندگی نیست. خب بشینین سر جاتون، زندگیتون رو بکنین دیگه. این کارا چیه؟
گفتم:
ـ دیگه چی! یعنی بخورن و دم در نیارن، هان؟
حرفی نزد.
من هم از میان صندوقهای میوه بیرون آمدم.
برگشتم سمت همان راهروی سبز و زرشکی.
به زرشک ژاپنی نگاه کردم. هنوز گلهای ریز علفهای هرز رویش بودند. زیبا بودند ولی می کندمشان .
نمیدانستم واقعاً علف هرز بودند یا فقط گیاهانی که جای اشتباهی سبز شده بودند. چه بوی گندی می دادند و چقدر هم چسبناک بودند . دستمال مرطوب حریف پاک کردنشان نبود .
آن روز یک درِ مخفی پیدا کرده بودم.
به چند گربه پرسه زن غذا داده بودم .
به زنی با سه سگ هشدار داده بودم.
به یک ماشین آدرس داده بودم.
دو زن غریبه، ظرف دو دقیقه، دنبال پزشکی قانونی گشته بودند.
و خودم از پشت یک میوهفروشی چهار دستوپا عبور کرده بودم.
دستم هنوز بوی علفهای کندهشده را میداد.
بعد از آن «قتل سبز» علفهای هرز و دیدن آن دو زن غمگین که دنبال آدرس پزشکی قانونی بودند، سیگار کوپنی ساعتی یک عدد، حسابی چسبید.
گاهی آدم برای ادامه دادن زندگی، فقط به همین چیزهای کوچک احتیاج دارد.
یک درِ مخفی.
یک پیشی گرسنه.
یک راهروی سبز و زرشکی.
و یک …
پایان
مینو پرنیانی
۲۶ مرداد ۱۴۰۵
( MAP )