ماجرا از روزی آغاز شد که سامسونگ گوژپشتی که حداقل بیست سال کله سحر تا آخر شب روشن بود و هیچ وقت هم اووخ نگفته بود سبز و صورتی شد . درست همان روزی که صاحبش کلی علف هرز با گل های زیبای ریز بنفش و سفید را قتل عام کرد .
صاحبش باورهایی داشت مثل تقاص و کارما و مکافات عمل ، پس با خود فکر کرد حتما دلیل آمدن رنگ سبز به تلویزیون آه و نفرین آن علف های هرزی بوده که به جان تمام بوته ها افتاده بود و او تصمیم گرفت به خاطر دیگری مکافات را به جان بخرد .
یکی می گفت به خاطر قطع هر روزه برق و نوسان برق چنین شده است .
بعد یکی گفت مشکل از کابل است.
یکی که کارشناس ارشد شرکت x بود گفت اصلا قطعاتشون پیدا نمیشه مال سی سال پیشه . ببریدش پشت شهرداری . ما نمی آییم ببینیمش .
یکی گفت لامپ تصویرش اشکال داره .
بعد دو روز سامسونگ گوژپشت دوباره به وظایف خود به خوبی عمل کرد ولی باز بعد از دو روز ، سبیل های هنرپیشه صورتی می شد و پوست بوتاکس کرده آن دیگری سبز لجنی .
یکی گفت از رله است..
خلاصه یکی از خودگذشتگی کرد و قبول کرد که برای بازدید بیاید . با خود فکر می کرد چقدر این صاحب سامسونگ گوژپشت باید بدبخت و یا خسیس باشد که تلویزیونش مال سی سال پیش است .
خازنش را عوض کرد.
جاروبرقی خفن کشید و این وسط یک پیچ هم گم شد.
از قبلش هم گفت این تلویزیون را برایتان می فروشم و یک دست دوم ارزان قیمت برایتان می خرم . از همان هایی که وقتی یک پولدار پولش زیادی می کند ، میرود و یک جدیدش را می خرد .
و وقتی صاحب سامسونگ پیر پرسید آخه کدام بدبختی برای این پول می دهد ؟
نام قومی را برد که به دلیل مخالفت صاحب سامسونگ مسن با نژادپرستی ، سانسور می شود .
سامسونگ پیر اما هیچکدام را توضیح نداد. گاهی سبز بود، گاهی دوباره آدمها را به رنگ واقعیشان نشان میداد؛ انگار میگفت:
«من هنوز تصمیم نگرفتهام بازنشسته شوم.»
و شاید پایانش خیلی ساده باشد:
شب، وقتی همه خواب بودند، سامسونگ پیر برای یک لحظه تصویر را کاملاً صاف و طبیعی کرد.
صاحبش از خواب پرید و گفت:
«دیدی؟ هنوز میتونی.»
و سامسونگ پیر گوژپشت ؛ و گربهای که روی آن قوز خوابیده بود ، کاملاً میدانستند که مسئله آنقدرها هم جدی نیست: و محیط زیست مهم تر از آن است که فعلا علی رغم سبیل های صورتی و پوست سبز زن هنرپیشه بازنشسته شود .
تابستان ۱۴۰۵