تی‌تی‌بُل‌ها

ــــ تی‌تی‌بُل اومده اینجا؟

پیشی با چشم‌های گرد به آنی نگاه کرد.

ــــ واقعاً؟ با چشم‌های خودت دیدی؟ کجا دیدی، پیشی جان؟

ــــ من گفتم تی‌تی‌بُل؟ گفتم از اون حشره‌هایی که مثل هلی‌کوپترن اومده.

ــــ خب کجا دیدی؟

ــــ تو اون قسمت علف‌ها و قاصدک‌ها. یکی دیدم که فقط. ازم آدرس آبگیر پرسید و گفت می‌خواد زایمان کنه در آب.

ــــ آخ آخ… آب کجا بود؟ نکنه منقرض بشن طفلکی‌ها.

ــــ نه بابا! صدتا اون طرف‌تر داشتن با هم اختلاط می‌کردن و خیلی هم تهاجمی رفتار می‌کردن.

ــــ راست می‌گی؟

پیشی با دلخوری سبیلش را صاف کرد.

ــــ من و دروغ گفتن، آنی؟!

آنی گفت:

ــــ نه، تو که هیچ‌وقت دروغ نمی‌گی. فقط گاهی واقعیت رو با تخیل قاطی می‌کنی.

ــــ این‌قدر زیاد بودن! جنگ شده مگه بین حییوونا؟

ــــ نه، خدا نکنه. چرا فکرت رفت سراغ جنگ؟ اونم در عالم درخت پیشی ماه که جنگ نداریم.

پیشی کمی فکر کرد.

ــــ آخه قیافه‌هاشون شکل هلی‌کوپتره. این تی‌تی‌هل؟ تی‌تی‌چی؟ اسمشون چه سخته! تازه لباس کماندویی هم تنشون بود. خاکی، خال‌خالی.

کفتکی که تا آن لحظه ساکت گوش داده بود، از روی شاخه پایین پرید.

ــــ فکر کنم فهمیدم.

همه برگشتند طرفش.

ــــ چی فهمیدی؟

کفتکی گفت:

ــــ آنهایی که لباس کماندویی پوشیده بودند، احتمالاً برای جنگ نیامده بودند.

ــــ پس برای چی آمده بودند؟

کفتکی دو چشمش را با هم باز و بسته کرد، همان کاری که جغدهای مهربان می‌کنند.

ــــ برای شکار.

پیشی آهی کشید.

ــــ آخیش… پس جنگ نیست.

ــــ نه. ولی احتمالاً دعوا چرا.

ــــ خب، پس خیلی هم فرقی نکرد!

در همین لحظه، یکی از همان سنجاقک‌های خاکی‌رنگ با سرعت از بالای سرشان رد شد، یک دور کامل زد و برگشت.

پیشی خودش را جمع کرد.

ــــ دیدید؟! دیدید؟! این یکی داشت به من حمله می‌کرد!

کفتکی گفت:

ــــ نه پیشی جان. داشت مگس می‌گرفت.

پیشی با غرور گفت:

ــــ خب من از کجا بدونم؟ قیافه‌ش کاملاً کماندویی بود!

ــــ راستی آنی، ماهروز هم یک شهروند سیاه‌بالدار پیدا کرده. سرعتش خیلی خفن است. می‌خواستم بگیرمش و از طعمش بفهمم چیست، اما مجوزت را می‌خواهم.

کفتکی کمی فکر کرد و گفت:

ــــ راستی، ماهروز تازه‌وارده؟

پیشی نقره‌ای گفت:

ــــ آره. ماهروز همون ظرف کمپوست‌سازیه.

کفتکی به فکر فرو رفت.

ــــ خب… اگر ماهروز یک ظرف کمپوست‌سازی باشه، احتمالاً اون شهروند سیاه‌بالدار هم باید…

پیشی با هیجان جلو آمد.

ــــ چی باید باشه؟

کفتکی هنوز جواب نداده بود.

پیشی گفت:

ــــ یکجوری از سطل مثل فشفشه میاد بالا، انگار که می‌خواد بگه اینجا خونه منه، چرا میایید توش سرک می‌کشید!!

آنی گفت:

ــــ کفتکی؟

کفتکی گفت:

ــــ صبر کن… دارم فکر می‌کنم.

پیشی گفت:

ــــ شاید یه پرنده باشه.

کفتکی پرسید:

ــــ گفتی سرعتش مثل مگسه؟

ــــ آره.

ــــ سیاه هم هست؟

ــــ آره.

ــــ بال هم داره؟

ــــ معلومه که داره! گفتم شهروند سیاه‌بالداره!

کفتکی لبخند زد.

ــــ پس احتمالاً پرنده نیست.

پیشی با تعجب گفت:

ــــ چرا؟

ــــ چون اگر پرنده بود، تو از دور می‌گفتی پرنده است. تو معمولاً وقتی اسم چیزی رو نمی‌دونی، می‌گی «از اون حشره‌هایی که…» یا «از اون چیزهایی که…» ولی برای پرنده‌ها معمولاً می‌گی پرنده.

پیشی کمی فکر کرد.

ــــ راست می‌گی.

آنی گفت:

ــــ پس چی می‌تونه باشه؟

کفتکی به سمت ماهروز نگاه کرد.

ــــ اگر ماهروز ظرف کمپوست‌سازیه، شاید این شهروند سیاه‌بالدار هم یکی از موجوداتی باشه که به ماهروز کمک می‌کنه.

پیشی چشم‌هایش گرد شد.

ــــ یعنی می‌خوای بگی کارمند ماهروزه؟

کفتکی خندید.

ــــ شاید.

پیشی با نگرانی گفت:

ــــ پس من داشتم، می‌خواستم کارمند ماهروز رو بخورم؟

آنی گفت:

ــــ خوشبختانه هنوز مجوز نداده بودم. ورم که نخریدیم برای ماهروز، لابد خودش آستین‌ها را بالا زده و همکاری را پیدا کرده. در امور ماهروز کنجکاوی نکن، پیشی جان. بگذار به وظیفه خطیر کمپوست‌سازی خود برسد.

پیشی نقره‌ای غلتی زد و پشتش را به آنی کرد و دمش را محکم به زمین زد.

پایان

داستان‌های تازه را از دست ندهید

با عضویت در خبرنامه هزارتو، از انتشار داستان‌های تازه باخبر شوید.

ایمیل شما نزد ما محفوظ می‌ماند و فقط برای خبرنامه استفاده می‌شود.

https://hstory.ir/svja