کفتکی، من دولینگو را بهطور تصادفی در چهار حرکت کیش و مات کردم. اسکار هم گفت: Sneaky, very sneaky. یعنی چه؟
ـــ یعنی اینکه زرنگی کردی و بردی.
خندید و بعد هم گفت: حتماً اسکار انتظار نداشته که آدمی پیر با این سرعت از او ببرد.
ـــ پیر؟!!
ـــ اوه ببخشید. بیا فراموش کنیم و از قلبمان پاک کنیم.
ـــ خب، حالا خودم میدانم که سالمند هستم، ولی چه لحن بیادبانهای. از تو خیلی بعید است، جغد دانا. حیف که کفتکی هستی وگرنه دونهدونه پرهات رو میکندم.
ـــ حق داری، خب از شنیدن حقیقت ناراحت بشی.
ـــ بله، حقیقت تلخ است. جز راست که نباید گفت، ولی هر راست هم نشاید گفت.
پیشی نقرهای که به حال و احوال آنی حساس بود، چشمغرهای به کفتکی رفت و به آنی گفت:
ـــ اصلاً چرا از پیری خوشت نمیاد؟
ـــ خب، پیری است و هزار دردسر. هیچکس خوشش نمیاد.
پیشی نقرهای خودش را به پای آنی مالید و گفت:
ـــ آره، منم خوشم نمیاد.
کفتکی که تا همین چند روز پیش دانای کل بود و از دیروز به «نمیدونم» گفتن افتاده بود و امروز به «راست گفتن»، سرش را صدوهشتاد درجه چرخاند و گفت:
ـــ این مطالب انگیزشی که از رویش تابلوهای انگیزشی میسازند و به دیوار مطبها و خانههای سالمندان میزنند، همه دروغ میگن.
ـــ ای بابا، نکنه تو هم فامیل آن بزرگی هستی که میگفت اینقدر واسه سالمندان نسخه و درمان ننویسید؟ یا فامیل محیطزیستیهایی که آشکار و پنهان میگن که سالمندان مصرفکنندهاند و برای کرهٔ زمین خوب نیستند؟ یا نکنه خرج و مخارج سالمندی منو میپردازی؟
ـــ نه. ولی میفهمم که پیری موضوع خوشایندی نیست و نمیخواهم کادوپیچش کنم و الکی بگم: «بهبه، چه روزگار خوشی است.»
بعد از مدتی سکوت، آنی کمی غمگین گفت:
ـــ خودم میدونم. پیر بشی الهی، کفتکی جان!
MAP