پیشی نقرهای یک برگ آورد و گذاشت پیش پای آنی. خیلی هم عجله داشت و نفسنفسزنان گفت:
ــ آنی، یک آقای شنلپوش دیدم توی جنگل.
ــ خوب، چشمت روشن.
ــ این الان استعاره بود که گفتی؟
ــ نه. ولی چون خیلی با هیجان گفتی که مردی دیدهای، آن هم از نوع شنلپوش، گفتم: چشمت روشن. یعنی ایشالا که خیره!
ــ عجیبه، آخه…
ــ چیش عجیبه؟
ــ خودش را معرفی کرد و گفت اسمش ابره.
ــ آخ آخ! میخواستی بگی: «ببار اگر ابری.» جنگلها و رودها تشنهاند.
ــ گفت فقط اسمش ابره. اما فعلاً اجازهٔ بارش نداره. فقط برای مناطق مرتفع میباره. یک برگ سبزی هم دستش بود و گفت که میتونی منو «برگ» صدا کنی. یا «پیشی دوم».
ــ اوه اوه! پس جناب ابر هم پیشیدوسته.
ــ بهش گفتم پیشی اول و آخر عالمِ درخت، پیشی ماه، که خودم هستم. ولی خب، شما میخواهی برگ باشی، میل خودته، جناب شنلپوش.
خیلی هم مؤدب بود. مثل اون آقاهه ایآی چکمهپوشِ تندمزاج نبود. مثل اون آقاهه ایآی کتوشلواریِ مؤدبِ خشک هم نبود که به سایهاش هم میگفت: «آه آه، شما بو میدهید. من به منطقهٔ شما نمیام.»
ــ کفتکی چی؟
ــ کفتکی خودمون رو میگی؟ اون که جغد سفید دانای کلِ مهربونِ خودمونه…
ــ ولی یک چیز دیگه، آنی. جناب «برگ» خیلی فراموشکاره.
ــ خوش به حالش.
ــ اونوقت چرا خوش به حالش؟!
ــ مجبور نیست خیلی چیزها رو به یاد داشته باشه. ولی تو از کجا فهمیدی، پیشی جون، که فراموشکاره؟
ــ چون وقتی از آن طرف دوباره سر راهش سبز شدم، منو نشناخت.
ــ ای بابا. لابد صرف نمیکرده بشناسدت.
ــ آره. بهش گفتم: «شما همین پنج دقیقه پیش با من صحبت کردی، جناب برگ. حالا ما رو نمیشناسی؟»
ــ بعد چی گفت؟
ــ گفت: «ببخشید، این کاغذ را میدهم بهتون. هر وقت مرا دیدید، بهم یادآوری کنید که دربارهٔ چی صحبت کردیم. چون من اجازه ندارم حافظهام را صرف هرکس کنم.»
آنی زد زیر خنده.
گفت:
ــ پس اسم آقای شنلپوش را بگذاریم «آقای مؤدبِ گاهی بیاجازه» یا «ابری که اجازهٔ باریدن به دشتهای پست را ندارد هنوز».
پیشی نقرهای پنج بار دمش را بر زمین زد.
نه محکم.
که در کمال آرامش.
پایان
برای کفتکی، همراه این قصه. 🦉
مینو پرنیانی
MAP