یکجوری کنجکاوانه به آنی نگاه میکرد؛ انگار داشت میپرسید: «کجا داری میری؟»
آنی نگاهش را دید و خندید.
ـــ پیشی جان، اینجوری نگام نکن. دارم میرم الهام بگیرم.
چشمهای پیشی نقرهای گردتر شد.
ـــ الهام کیه؟ همون که قشنگ میخندید؟
آنی خندید.
ـــ نه! یه الهام برای نوشتن یه قصه.
پیشی نقرهای دمش را تکان داد.
ـــ تو صد تا قصه نوشتی. همشون رو هم توی خونه نوشتی. حالا چی شده که لازمه بری بیرون؟
آنی گفت:
ـــ هوا خوبه. دلم میخواد پیادهروی کنم و یه موضوع برای قصهنویسی پیدا کنم. راستی، جمع عددهای تقویم امروز میشه ۱۱. یعنی وقت الهام و شهوده. یعنی با خط یازده برم دنبال الهام.
پیشی نقرهای سرش را بالا گرفت.
ـــ پس معلومه علم عددشناسی هم بلدی. خب چرا عددهای یازده رو با هم جمع نکنیم که بشه دو؛ یعنی صلح و آرامش؟ پس نتیجه روشنه: بشین خونه.
آنی خندید.
ـــ چه نتیجهگیری عجیبی! پس تو هم این علم رو بلدی.
پیشی نقرهای روی صندلی پرید.
ـــ من خودم ختم الهامم. ندیدی بورخس، همینگوی، موراکامی و خیلی از نویسندههای دیگه هم گربه داشتن؟ بدون گربهها بعضی قصهها یه چیزی کم دارن.
آنی سرش را تکان داد.
ـــ ای پیشی حسود خودم! ختم الهامبخشی هستی، آخرِ حسادت هم هستی.
پیشی نقرهای با غرور جواب داد:
ـــ حالا که اینطوری شد، هیچ الهامی از من بهت نمیرسه. برو خدا روزیات رو جای دیگه حواله کنه.
آنی دستگیرهٔ در را گرفت.
ـــ من که داشتم میرفتم. تو منو به حرف گرفتی.
و رفت.
اما هنوز چند قدم دور نشده بود که کفتکی از بالای درخت گفت:
ـــ دنبال چی میگردی؟
آنی گفت:
ـــ دنبال الهام.
کفتکی سرش را کج کرد.
ـــ شاید الهام همیشه یه جای دور نباشه.
آنی پرسید:
ـــ نمیذارید یه پیادهروی کنم؟ کجاست؟
کفتکی گفت:
ـــ الان کنار پنجره نشسته، با چشمهای گرد نگات میکنه و ناراحته.
آنی خندید.
ـــ منظورت پیشیه؟
کفتکی گفت:
ـــ آره. بعضیها دنبال الهام میگردن، اما نمیبینن که الهام از قبل کنار خودشون نشسته.
ـــ کفتکی جان، میدونی چیه؟ فکر کنم الهام رو پیدا کردم. برگردیم خونه.
حالا نوبت گرد شدن چشمهای جغد سفید و دانا، کفتکی بود.
انگار میگفت: «چه زود الهام رو پیدا کردی!»
ــــ ما آدمها فکر میکنیم گربهها رو رام و اهلی کردیم؛ اما در واقع، این گربهها هستن که با یه نگاه، یه تکون دادن دم و حتی با یه عدد ۲، آدمها رو خونهنشین میکنن و به صلح و آرامش دوالیسی میرسونن.
و به خانه بازگشتند و پیشی که پشتش را به در کرده بود، سه بار محکم دمش را روی زمین کوبید.
انگار که از عدد دو، صلح و آرامشی در کار نبود.
سه بار دمش را روی زمین کوبیده بود.
آنی رو به کفتکی کرد و پرسید:
ـــ کفتکی، عدد سه نماد چیه؟
کفتکی گفت:
ـــ سه؟ عددیه که قصه رو شروع میکنه؛ چون هر قصهای وقتی جون میگیره که دو نفر، یه اتفاق سوم بسازن.
پیشی گفت:
ـــ ولی من که فکر میکنم ما سه نفر، یه قصه دربارهی الهام ساختیم.
پایان
شهریور ۱۴۰۵
مینو پرنیانی
MAP