حباب، سپر و لبخند آنی

آنی گاهی حبابی شفاف دور خودش می‌ساخت؛ گاهی سپری محکم، و گاهی فقط لبخندی که دنیا را روشن می‌کرد. وقتی انرژی‌های منفی مبهم بودند، حباب …

بخوانید

تابلوی مهاجر

بازارچه‌ی خیریه پر از صدای خنده، بوی نان تازه، و رنگ‌های درهم‌تنیده‌ی بساط‌ها بود.او پشت میز کوچک خود نشسته بود، در حالی که چند تابلوی …

بخوانید

داستان‌های تازه را از دست ندهید

با عضویت در خبرنامه هزارتو، از انتشار داستان‌های تازه باخبر شوید.

ایمیل شما نزد ما محفوظ می‌ماند و فقط برای خبرنامه استفاده می‌شود.