ـــ آنی، چرا مورچه روی تنت هست؟ یکی هم نه، دو تا!
ـــ ای وای بر من! آخ آخ… بیچارهها را آواره کردم. احتمالاً وقتی درخت قفل و کلید را بغل کردم، اومدن روی تنم.
ـــ درخت قفل و کلید؟! این دیگه چجور درختیه؟! درخت بغل کردی، آنی؟! واسه چی؟
ـــ وا! چه سؤالهای عجیبی میکنی! فقط تو باید درختها رو دوست داشته باشی و از سروکولشون بری بالا؟
دلم خواست، اولا! و اینکه خیلی خوشگل بود. خیابون هم خلوت بود.
کمی مکث کرد.
ـــ شاید هم چون یهدفعه چهار ساله شدم.
پیشی نقرهای چشمهایش را گرد کرد.
ـــ چهار ساله؟!
آنی شانه بالا انداخت.
ـــ آره. بعد هم کنجکاو شدم ببینم چه درختیه. از اپ تشخیص گیاه پرسیدم اسمش چیه.
گفت:
Acer pseudoplatanus
و یکی از نامهای انگلیسیاش را هم نوشته بود:
Lock-and-key-tree
ـــ چرا اسم «قفل و کلید» را انتخاب کردی؟
ـــ چون اسم قشنگتری بود. چون دو روزه دارم دنبال دستهکلیدهای قدیمیام میگردم. چون حتماً یه معنایی داره.
کفتکی آمد و کنار پیشی نقرهای نشست و قصهی درخت قفل و کلید را چنین گفت:
ـــ خیلی سال پیش، در شهری که هیچکس نمیدانست بعضی درها کجا هستند، درختی رویید که یک راز داشت.
آدمها فکر میکردند درخت قفل و کلید، کلیدِ درهای بسته را پیدا میکند.
اما اشتباه میکردند.
ـــ پس چی پیدا میکرد؟
ـــ چیزهایی را که آدمها مدتها گم کرده بودند.
آنی به دستهکلیدهای قدیمیاش فکر کرد.
ـــ مثلاً کلیدهای من را.
کفتکی لبخند زد.
ـــ شاید.
آنی خیال کرد صدای آرامی از کنار گوشش میآید:
ـــ فکر کنم بعضی چیزها رو وقتی پیداشون میکنی که دیگه دنبالشون نمیگردی.
آنی به مورچهی دومی که هنوز روی آستینش راه میرفت نگاه کرد.
کفتکی گفت:
ـــ شاید درخت قفل و کلید، هیچوقت قرار نبوده کلید یک در را به تو بدهد.
باد آرامی از میان برگهای درخت گذشت.
درخت قفل و کلید بیصدا تکان خورد.
مورچه از روی آستین آنی پایین رفت و راه خودش را پیدا کرد.
و آنی فهمید بعضی درها با کلید باز نمیشوند.
بعضی درها با یک بغل باز میشوند.
شهریور ۱۴۰۵