ــــ آنی عالم ما عوض شده ؟
ــ چی؟
ـــ یعنی دیگه جهان درخت پیشی ماه نیست ؟
ــــ نه . فکر نکنم چطور مگه ؟
ــــ آخه دیگه از چهل تا گربه خبری نیست . من دلم می خواد به جای میومیو ، واق واق کنم . از کلاغ های اصغر و اکبر هم خبری نیست . به جاش زاغی هست . چی گفتی بهش لشکرک ؟
ــــ اهان از اون نظر . آره از چهل تا گربه خبری نیست دیگه . یک چند تایی سگ بودند که امروز فقط یک سگ طلایی رویت شد .او هم که وحشت زده بود . گله اش را گم کرده بود طفلک . لشکرک نه بی سواد جان . شمالی ها به زاغی میگن کشکرک .
ـــ راستی چرا برای زنبورها طرف آب مخصوص ساختی ؟
ـــ چون در ظرف آبی که براشون گذاشتم یک زنبور مرده دیدم . طفلک از تشنگی افتاده بود در ظرف آب .
ـــ خب مگه اهمیتی داره زنبور ؟
ـــ آره . زنبورها گرده افشانی می کنند . اگر تعداد قابل توجهی ازشون بمیره ، امنیت غذایی آدم ها تحت تاثیر قرار می گیره .
ـــ این همه امنیت غذایی ما به هم ریخت مگه چیه . حالا یک کم هم امنیت غذایی شما آدما خراب بشه .
ـــ خشم داری از آدما ؟
و پیشی نقره ای رویش را آن طرف کرد و دمش را دو سه بار محکم بر زمین زد .
وکفتکی آرام از روی شاخه پایین پرید. پرهای سفیدش در نور عصر کمی نقرهای شده بود. کنار پیشی نقرهای نشست، اما نه آنقدر نزدیک که دم عصبانی او را به هم بریزد.
گفت:
ـــ میدانی پیشی نقرهای؟ شاید حق داری عصبانی باشی. وقتی کسی سالها یک جهان را میشناسد و بعد یک روز چشم باز میکند و میبیند نصف نشانههایش دیگر نیستند، دلش میگیرد. مثل وقتی که یک کتاب را باز کنی و چند فصلش گم شده باشد.
پیشی نقرهای گوشهایش را کمی تکان داد، اما هنوز پشتش به کفتکی بود.
ـــ خب نیستند دیگر. چهل تا میومیو نیست. اصغر و اکبر نیستند. حتی آن کلاغهای تهران هم نیستند. اینجا یک کشکرک آمده و چند تا صدای تازه. جهان پیشی ماه قبلی کجاست؟
کفتکی لبخند زد.
ـــ شاید جهانها مثل خانهها نیستند که وقتی از آنها بیرون آمدیم، تمام شوند. شاید جهانها موجوداتی زندهاند. پوست میاندازند.
آنی که تا آن لحظه ساکت بود، گفت:
ـــ آره . فکر کنم جهان درخت پیشی ماه هم پوست انداخته..
ـــ شاید. قبلاً گربهها نگهبانانش بودند، حالا شاید زنبورها، خرماها، پرندهها و حتی یک ظرف آب کوچک کنار پنجره، نگهبانان تازهاش باشند.
پیشی نقرهای برگشت و با اخم نگاهش کرد.
ـــ یعنی میگویی یک ظرف آب برای زنبور هم میتواند بخشی از جهان باشد؟
کفتکی سرش را تکان داد.
ـــ بله. چون جهانها با چیزهای بزرگ ساخته نمیشوند. گاهی یک قطره آب، یک دانه خرما، یا یک موجود کوچک که کسی متوجهش نمیشود، یک تکه از روح جهان است.
پیشی نقرهای کمی آرامتر شد.
ـــ اما من هنوز از بعضی آدمها ناراحتم.
کفتکی گفت:
ـــ میدانم. و شاید خوب است که ناراحت باشی. کسی که از آسیب دیدن جهان ناراحت نمیشود، کمکم چیزی را از دست میدهد. فقط یادت باشد همه آدمها یکسان نیستند. بعضیها درخت قطع میکنند، بعضیها برای درختان یک تانکر آب میخرند. بعضیها زنبور را نمیبینند، بعضیها برایشان آبخوری درست میکنند.
پیشی نقرهای به پنجره نگاه کرد. همانجا که ظرف کوچک آب گذاشته شده بود. یک زنبور روی لبه ظرف نشست، جرعهای نوشید و پرواز کرد.
پیشی نقرهای آهسته گفت:
ـــ شاید… شاید جهان جدید هنوز اسم خودش را پیدا نکرده.
کفتکی بالهایش را مرتب کرد و گفت:
نام یک جهان را خیابانها و ساختمانهایش تعیین نمیکنند. نام یک جهان را قلب موجوداتی تعیین میکند که در آن مراقب هم هستند.
م.پ
تیر ۱۴۰۵