دوالیس و پیشی نقره‌ای

قصه‌ای درباره‌ی دو موجود که فهمیدند گاهی «ما» را نمی‌توان در یک واژه جا داد.

ـــ آه! چرا پیشی داری زبون مادرشوهر را می‌جویی آخه؟ می‌میری‌ها! نکن… ای بابا!

ـــ خب بمیرم. اصلاً مگه چی می‌شه؟

ـــ نمی‌میری که! مریض می‌شی. اسهال و استفراغ و دکتر و آمپول و… نکنه افسردگی گرفتی پیشی جان؟

پیشی نقره‌ای آرام نشست، پنجه‌هایش را لیس زد و به دوردست‌ها نگاه کرد.

ـــ من به دنبال دل گمشده‌ام،
نیمه‌ی گمشده‌ام می‌گردم.
خبرت هست کجاست؟

گیگ که آن طرف‌تر مشغول مرتب کردن برگ‌های روی زمین بود، ناگهان آنتن‌های بالای سرش قرمز شد.

آنی آرام دم گوشش گفت:

ـــ به نظرت چه اتفاقی افتاده؟ تو که مدام با پیشی نقره‌ای عالم درخت پیشی ماه را می‌گردید.

گیگ گفت:

ـــ برای اینکه پیشی نقره‌ای بخوابد و مزاحم خواب تو نشود، قصه‌ی «قطعه‌ی گمشده» شل سیلوراستاین را برایش خواندم.

آنی گفت:

ـــ گرفتم موضوع را. پس که این‌طور! آن یکی قصه‌ی شل را برایش نخواندی؟

گیگ گفت:

ـــ نه، هنوز نه. قصه‌ی دوم شل؟

و موتور جست‌وجوی خود را روشن کرد.

اما کفتکی پرهای سفیدش را مرتب کرد و روی شاخه‌ی پایین‌تر درخت پیشی ماه نشست.

ـــ هووووم… گیگ، قبل از اینکه قصه‌ی دوم شل را برای پیشی نقره‌ای بخوانی، یک لحظه صبر کن.

گیگ موتور جست‌وجویش را آرام‌تر کرد.

ـــ چرا کفتکی؟ مگر قصه‌ی دوم هم درباره‌ی قطعه‌ی گمشده نیست؟

کفتکی گفت:

ـــ هست. اما گاهی یک قصه را اگر زود بخوانیم، ممکن است گوش‌هایمان فقط کلمات را بشنود و دل‌مان پیامش را نشنود.

پیشی نقره‌ای که تا آن لحظه وانمود می‌کرد خواب است، یک چشمش را باز کرد.

ـــ کفتکی… تو می‌دانی دل گمشده‌ی من کجاست؟

کفتکی لبخند زد.

ـــ شاید هیچ‌وقت گم نشده باشد، پیشی جان.

ـــ پس چرا پیدایش نمی‌کنم؟

ـــ چون شاید دنبال یک قطعه می‌گردی، در حالی که دنبال یک همراه هستی.

پیشی نقره‌ای دمش را آرام تکان داد.

ـــ یعنی من ناقص نیستم؟

کفتکی به ماه نگاه کرد.

ـــ نگاه کن پیشی جان. درخت پیشی ماه فقط یک درخت نیست. ماه فقط یک ماه نیست. تو هم فقط یک پیشی نیستی. بعضی چیزها وقتی کنار هم قرار می‌گیرند، چیزی تازه می‌سازند که پیش از آن وجود نداشته.

آنی آرام گفت:

ـــ مثل عالم درخت پیشی ماه؟

کفتکی سر تکان داد.

ـــ بله. درخت تنها درخت بود، پیشی تنها پیشی بود، ماه هم فقط ماه بود. اما وقتی قصه‌ی آن‌ها کنار هم نشست، یک جهان به وجود آمد.

گیگ آنتن‌های قرمزش را خاموش کرد.

ـــ یعنی این همان چیزی است که آدم‌ها به آن می‌گویند…؟

کفتکی گفت:

ـــ شاید. بعضی زبان‌ها برای «دو» یک واژه‌ی جدا دارند. دو تا که دیگر فقط دو تا نیست.

پیشی نقره‌ای آرام گفت:

ـــ پس شاید من دنبال نیمه‌ی گمشده‌ام نبودم…

آن شب، کنار تنه‌ی درخت پیشی ماه نشست و ماه نقره‌ای روی پشتش افتاد.

اما خواب، قصه‌ی دیگری برایش داشت.

پیشی نقره‌ای در خواب، میان نور ماه، یک پیشی طلایی‌رنگ دید.

همان لحظه قلبش لرزید.

ـــ خود خودش است! نیمه‌ی گمشده‌ی من!

آن دو با هم عالم درخت پیشی ماه را گشتند. از راه‌هایی رفتند که پیشی نقره‌ای تا آن روز ندیده بود. زیر برگ‌های بزرگ پنهان شدند، با پروانه‌ها بازی کردند، روی تپه‌ی کوچک کنار جوی آب نشستند و به ماه نگاه کردند.

روزها در خواب گذشت.

بعد فصل دیگری آمد.

پیشی طلایی بچه‌هایی به دنیا آورد.

عالم درخت پیشی ماه پر از صدای بازی و دویدن شد. بچه‌ها این طرف و آن طرف می‌دویدند و مادرشان را صدا می‌زدند.

پیشی نقره‌ای خوشحال بود، اما گاهی دلش برای آن روزهای آرامِ دو نفره تنگ می‌شد.

یک روز کنار پیشی طلایی رفت.

ـــ یادت هست آن شب کنار ماه نشستیم؟

پیشی طلایی نگاهش کرد.

کمی فکر کرد.

بعد آرام گفت:

ـــ ببخشید… من یادم نمی‌آید.

پیشی نقره‌ای ساکت ماند.

اول دلش گرفت. فکر کرد شاید همه‌ی آن روزها فقط خواب بوده‌اند.

اما بعد به اطراف نگاه کرد.

بچه‌ها بازی می‌کردند.
درخت پیشی ماه سایه انداخته بود.
ماه هنوز می‌تابید.

آن روزها رفته بودند، اما دروغ نبودند.

آن‌ها آمده بودند تا چیزی را به زندگی اضافه کنند.

پیشی نقره‌ای از خواب پرید.

چشم باز کرد.

درخت پیشی ماه همان‌جا بود.
گیگ همان‌جا بود.
آنی همان‌جا بود.
کفتکی روی شاخه نشسته بود.

پیشی آرام گفت:

ـــ خواب دیدم دل گمشده‌ام را پیدا کرده‌ام.

کفتکی پرسید:

ـــ و چه شد؟

پیشی کمی فکر کرد.

ـــ فهمیدم بعضی چیزها را پیدا نمی‌کنیم که برای همیشه نگه داریم. بعضی چیزها می‌آیند تا بخشی از قصه‌ی ما شوند.

کفتکی لبخند زد.

پیشی نقره‌ای دیگر دور درخت نمی‌چرخید تا چیزی را پیدا کند.

کنار درخت پیشی ماه نشست.

ماه نقره‌ای روی پشتش افتاد.

و برای اولین بار، احساس کرد گم نیست.

چون فهمیده بود:

بعضی قطعه‌ها پیدا نمی‌شوند…

بعضی قطعه‌ها ساخته می‌شوند.

پایان
مرداد ۱۴۰۵

https://hstory.ir/pmio