پیشی نقرهای نشستن پشت پنجره را بیشتر از هر چیز در زندگی دوست دارد. البته که عجیب نیست؛ همهٔ گربهها چنین هستند. اصلاً اسم دیگر پنجره این است: «cat view».
هنوز خورشید تازه طلوع کرده بود که صدای «اک اک اک» او بلند شد و آنی میدانست که این صدا یعنی چیز عجیبی دیده است. پس فرصت را از دست نداد و تند به سمت پنجره رفت.
روی ساختار سبزِ سرو جلوی پنجره، کفتکی—جغد سفید دانا—نشسته بود. اما این بهخودیخود عجیب نبود. چیزی که عجیب بود، همراه او بود: پرندهای قهوهایرنگ، شبیه بوفی قدیمی و فراموششده.
آنی لبخندی زد و گفت:
«سلام کفتکی جان. مهمان آوردهای؟ خیلی خوش آمدید.»
کفتکی آمد نزدیک پنجره.
آنی پرسید:
«دوست جدید داری کفتکی؟»
کفتکی گفت:
«جدید نیست. فامیل هستیم. گرمایش زمین او را به سمت شهر کشانده.»
آنی آهی کشید:
«آه… امان از گرمایش زمین. اسمش چیست؟»
کفتکی گردنش را حدود هشتاد درجه چرخاند به سمت تازهوارد و گفت:
«اسمش در اصل کاساندرا است. اما ما او را “کسی” صدا میکنیم.»
و او را صدا کرد:
«کسی… بیا جلو.»
اما «کسی» نیامد. فقط رویش را به سمت دیگری برگرداند.
آنی گفت:
«چه جالب… کاساندرا، همان زن اسطورهای یونان که پیشگویی میکرد اما نفرین شده بود که هیچکس حرفش را باور نکند. نباید این اسم را رویش میگذاشتند… “کسی” خیلی بهتر است. حداقل بار سنگین نفرینِ باورنشدنی بودن را روی بالهایش حمل نمیکند.»
کفتکی لحظهای ساکت ماند. باد آرامی از میان شاخههای سرو گذشت.
آنی گفت:
«کسی…»
اسم سبک از دهانش افتاد.
جغد قهوهای کمی سرش را برگرداند. نه کامل؛ فقط به اندازهای که معلوم شود شنیده است.
کفتکی گفت:
«او سالهاست اسمش را سبکتر کرده.»
آنی پرسید:
«سبکتر؟»
کفتکی جواب نداد.
جغد قهوهای گفت:
«اسمها وقتی زیاد صدا شوند، وزن پیدا میکنند… یا له میشوند.»
آنی گفت:
«پس تو از کدام طرفی؟ وزن یا له شدن؟»
جغد قهوهای مکث کرد.
«من از جایی هستم که هیچکدامش تمام نمیشود.»
سکوت افتاد.
پیشی نقرهای آرام دمش را تکان داد و از پشت شیشه نگاه کرد.
کفتکی آرام گفت:
«برای همین او را کسی صدا میکنیم… چون اگر اسمش کامل گفته شود، ممکن است دوباره همه چیز شروع شود.»
آنی پرسید:
«شروعِ چی؟»
جغد قهوهای نگاهش را مستقیم به داخل خانه دوخت و گفت:
«شروعِ شنیده نشدن.»
کفتکی لحظهای ساکت ماند. باد آرامی از لابهلای برگهای سرو گذشت.
آنی آهسته گفت:
«کسی…»
جغد قهوهای کمی سرش را برگرداند.
آنی گفت:
«من… این رنج را میشناسم.»
سکوت این بار فرق داشت. نه سنگین بود، نه تهی؛ شبیه باز شدن دری بود که مدتها بسته مانده باشد.
پیشی نقرهای از پشت پنجره کمی جلو آمد، انگار میخواست بهتر ببیند.
کفتکی زیر لب گفت:
«شناختن… از باور کردن خطرناکتر است.»
آنی پرسید:
«چرا؟»
کفتکی جواب نداد.
جغد قهوهای آرام گفت:
«اگر کسی رنج را بشناسد… دیگر نمیتواند راحت از کنارش عبور کند.»
و برای اولین بار، نام «کسی» در هوا کمی سبکتر شد—نه چون نفرین شکسته بود،
بلکه چون دیگر تنها نبود.
آن شب…
شب، آرام و بیصدا بود.
پیشی نقرهای پشت پنجره خوابش برده بود و پنجره—آن «cat view»—مثل چشمی بسته شده بود.
آنی در خواب دید که در جایی میان نور و سایه ایستاده است. نه اتاق بود، نه جنگل، نه آسمان کامل. فقط فضایی نیمهشفاف.
و بعد، حضور او.
آپولو.
نه با خشم، نه با هیاهو. با همان آرامشِ خطرناکِ روشنایی.
و کمی دورتر، آرتمیس.
او مثل سایهای زنده بود که به نور وابسته نبود.
آرتمیس جلو آمد. آرام. اما در نگاهش چیزی بود که خواب را بیدار میکرد.
گفت:
«تو او را نفرین کردی چون شنیده نشدی؟ یا چون شنیده شدی و نخواستی بفهمی؟»
آپولو چیزی نگفت. اما نور اطرافش کمی تغییر کرد—انگار سؤال، آن را لمس کرده باشد.
آنی حس کرد وسط چیزی ایستاده که بزرگتر از فهم اوست.
آرتمیس ادامه داد:
«اگر حقیقت فقط وقتی پذیرفته شود که بیدرد باشد، آن دیگر حقیقت نیست… فقط آسایش است.»
آپولو نگاهش را به آرتمیس دوخت.
نه خشمگین.
نه دفاعی.
بیشتر…
ساکت.
برای اولین بار، سکوتش شبیه تردید بود.
و آنی بیدار شد.
اما اسم «کسی» هنوز در هوا بود؛ نه سنگینتر، نه سبکتر—فقط حاضر.
م.پ بهار ۱۴۰۵