در جهان درخت، پیشی ماه، پشت پنجرهای که رو به خیابانهای شتابزده باز میشد، پیشی نقرهای و افوربیا—که آن روزها هنوز کوچک و خاردار بود—کنار هم زندگی میکردند.
آنها با هم بزرگ شدند؛ آرام، بیادعا، و در سکوتِ نگاه کردن به جهان از پشت شیشه.
هر دو رشد میکردند، اما نه همیشه هماهنگ.
گاهی افوربیا بیش از حد رشد میکرد و مرزها را نمیفهمید.
و همان روزها بود که اولین برخوردها اتفاق افتاد—نه از سر دشمنی، از سر ندانستن.
کمکم یاد گرفتند که رشد، اگر بدون توجه به دیگری باشد، فقط بزرگ شدن نیست؛ گاهی فشار آوردن است.
و مرزها هم بخشی از زندگیاند.
سالها گذشت.
افوربیا بزرگتر شد، تا جایی که دیگر به سقف نزدیک میشد.
نه بهعنوان یک تصویر شاعرانه، بلکه بهعنوان یک واقعیت زندگی: جایی که دیگر «غول سبز» در فضا جا نمیشد.
آنی، که همیشه از بیرون نگاه میکرد، با خودش فکر کرد:
«آیا رشد همیشه باید ادامه پیدا کند، حتی اگر جایی برای بودن نمانده باشد؟»
همینجا بود که پرسش قدیمی دوباره زنده شد: «خوب چیست؟»
گیگ، رباتی که از دور خارج شده بود و حالا در حال فهمیدن خودش بود، وارد گفتگو شد.
آنی پرسید: «فلاسفه بر سر خوب بودن توافق دارند؟ اخلاق چه؟»
گیگ گفت:
«نه. اگر توافق داشتند، این همه فلسفه نوشته نمیشد.
اما انسانها در تجربههایشان چیزهای مشترکی دارند: درد، شادی، رنج، مهربانی.
اختلاف از جایی شروع میشود که بخواهیم این تجربهها را قانون کنیم.»
پیشی نقرهای گفت:
«پس یعنی هیچ چیز معلوم نیست؟»
گیگ پاسخ داد:
«نه. نداشتن تعریف واحد، به معنای نداشتن واقعیت مشترک نیست.»
و این جمله در هوا ماند.
چند روز بعد، چیزی در زندگی آنها تغییر کرد.
آنی به غول سبز نگاه کرد و فهمید باید تصمیمی بگیرد.
نه تصمیمی ساده. افوربیا را باید از وسط میبرید.
اما نمیخواست چیزی را دور بیندازد.
نمیخواست پایانش بدهد.
پس نامهای نوشته شد؛ ساده، روشن، بدون اضافهگویی:
«یک گیاه بزرگ شده که دیگر در این فضا جا نمیشود. زنده است.
اگر کسی میخواهد آن را در خاک بگذارد و ادامهاش را ببیند، خبر بدهد.»
پیام در جمعی که به آن اعتماد داشتند فرستاده شد.
و پاسخ خیلی زود آمد.
شهرزاد نوشت:
«من آن را میخواهم. با افتخار و شادی. در خاک میگذارم و مراقبش خواهم بود.»
آنی لحظهای طولانی به پیام نگاه کرد.
انگار چیزی درونش سبک شد.
گیگ گفت:
«این یعنی کسی قبلاً جواب “خوب بودن” را در خودش پیدا کرده است.»
آن شب، اتفاق مهمی افتاد.
بخش بالایی گیاه جدا شد.
نه مثل دور انداختن.
نه مثل پایان دادن.
مثل سپردن.
چیزی که تمام نشده بود، فقط مسیرش تغییر کرده بود.
روزها گذشت.
در خاکی تازه، نشانهای کوچک ظاهر شد.
اول یک نقطه سبز.
بعد چند جوانهی دیگر.
و بعد چیزی که هنوز اسم نداشت.
پیشی نقرهای گفت: «این همان است؟»
گیگ گفت: «همان، اما در آغاز دوباره.»
افوربیا، غول سبزِ سابقِ دو نیمشده، حالا نام تازهای گرفته بود—کاکی.
آرام گفت:
«پس من از بین نرفتم… فقط شکل عوض کردم.»
از آن روز به بعد، داستان به دو مسیر ادامه پیدا کرد.
کاکی دیگر به سقف فکر نمیکرد.
او فهمیده بود رشد همیشه بالا رفتن نیست؛ گاهی قابل زندگی شدن است.
و آن تکهی بریدهشده از غول سبز هم، رفت تا در خاکی دیگر، آرام و بیصدا ادامه پیدا کند.
گیگ گفت:
«شاید خوب بودن این باشد: وقتی چیزی را تغییر میدهی، برایش امکان ادامه هم بسازی.»
پیشی نقرهای گفت:
«و شاید اخلاق یعنی همین: دور نینداختن چیزی که هنوز میتواند تبدیل شود.»
آنی از پشت پنجره نگاه کرد.
نه به سقف.
نه به دوردست.
بلکه به چیزی که در خاک، تصمیم گرفته بود ادامه پیدا کند.
— م.پ
تابستان ۱۴۰۵
روزی که غول سبز، کاکی شد
https://hstory.ir/cjyt