فیت‌فیت

صبح آرامی در عالمِ درخت، پیشی، ماه بود.
درخت بزرگ، مثل همیشه، شاخه‌هایش را به سوی آسمان باز کرده بود و نور ماهِ مانده در گوشه‌ی آسمان، آرام‌آرام جایش را به خورشید می‌داد.
آنی کنار درخت نشسته بود که ناگهان صدایی شنید:
ـــ فیت… فیت… فیت…
پیشی کنجکاو گوش‌هایش را تیز کرد.
ـــ آنی! بالاخره فهمیدی این صدای «فیت‌فیت» چیه؟
آنی لبخند زد.
ـــ چی شده پیشی؟
پیشی دمش را تکان داد.
ـــ این صدا چند روزه نمی‌گذاره بخوابم. از کجاست؟ کی داره این‌طوری آواز می‌خونه؟
آنی خندید.
ـــ خوبت شد! تو شب‌ها نمی‌گذاری من بخوابم، این صدا هم روزها نمی‌گذارد تو بخوابی.
پیشی کمی فکر کرد.
ـــ نه… این یکی فرق دارد. این صدا خیلی بزرگ است. صاحبش باید خیلی بزرگ باشد. شاید اندازه‌ی یک دایناسور!
آنی به بالای درخت نگاه کرد.
ـــ دایناسور؟ پس چرا پیدایش نمی‌کنیم؟
پیشی دور درخت چرخید. به شاخه‌ها نگاه کرد، لابه‌لای برگ‌ها را گشت، به آسمان نگاه کرد، اما چیزی ندید.
ـــ عجیبه… صدایی به این بزرگی باید از یک موجود خیلی بزرگ بیاید.
در همین لحظه، کفتکی، جغد سفید، از میان شاخه‌های درخت بیرون آمد.
ـــ همیشه صداها اندازه‌ی صاحبشان نیستند.
پیشی برگشت.
ـــ کفتکی! یعنی تو می‌دانی این کیست؟
کفتکی چشم‌هایش را آرام باز کرد.
ـــ شاید بدانم. اما اول باید گوش کنید، نه اینکه فقط دنبال یک هیکل بزرگ بگردید.
همه ساکت شدند.
دوباره صدا آمد:
ـــ فیت… فیت… فیت…
پیشی آهسته گفت:
ـــ هنوز هم فکر می‌کنم یک موجود خیلی بزرگ است.
آنی گفت:
ـــ من باید بفهمم.
پس شروع کرد به جست‌وجو.
به شاخه‌ها نگاه کرد، به برگ‌ها گوش داد، زیر درخت را گشت و بالاخره چیزی دید.
روی شاخه‌ای نازک، پرنده‌ای کوچک نشسته بود.
کوچک‌تر از چیزی که همه فکر می‌کردند.
با پرهایی به رنگ برگ‌های تازه.
پرنده دوباره خواند:
ـــ فیت… فیت… فیت…
پیشی چشم‌هایش گرد شد.
ـــ یعنی این همه دنبال یک دایناسور گشتم و آخرش رسیدم به یک کوچولو؟
کفتکی لبخند زد.
ـــ بعضی موجودات کوچک، آوازهای بزرگی دارند.
آنی پرسید:
ـــ کفتکی، این کوچولو کیست؟
کفتکی گفت:
ـــ آنی، برو و در کتاب صداها نگاه کن. شاید جواب آنجا باشد.
آنی رفت و گشت تا نامی پیدا کرد:
ـــ کفتکی! پیدا کردم. اسمش «سسک چک‌چک» است. یک پرنده‌ی کوچک با پرهای زیتونی.
پیشی سریع پرسید:
ـــ سِسک؟ نه سوسک؟
کفتکی خندید.
ـــ نه پیشی. او بال دارد، نه شاخک.
همه خندیدند.
آنی دوباره به پرنده نگاه کرد.
ـــ اما او از کجا آمده؟
کفتکی به آسمان نگاه کرد.
ـــ از راه دوری آمده. بعضی پرنده‌ها جاده‌های آسمان را بلدند. از سرزمین‌های دور سفر می‌کنند، کمی استراحت می‌کنند، آوازشان را با درخت قسمت می‌کنند و دوباره راهی می‌شوند.
پیشی آرام گفت:
ـــ پس او یک مسافر کوچک است؟
سسک جواب داد:
ـــ فیت… فیت… فیت…
از آن روز، هر وقت صدای فیت‌فیت از میان شاخه‌های درخت بلند می‌شد، پیشی دیگر دنبال دایناسور نمی‌گشت.
او فهمیده بود:
گاهی بزرگ‌ترین آوازها را کوچک‌ترین موجودات به جهان هدیه می‌دهند.

م .پ
مرداد ۱۴۰۵

https://hstory.ir/rlgg