هزارتوی نقشه مخفی

در بعضی خانه‌ها، بعضی افراد نمی‌توانستند آزادانه بنویسند. دفتر خاطراتشان همیشه ناپدید می‌شد یا دست دیگران می‌افتاد. اما یکی از آن‌ها دنیای خودش را ساخت: …

بخوانید

پاپری

در سرزمینی دور، کودکی بود که هیچ‌وقت فقط راه نمی‌رفت. او پاپری می‌کرد: می‌پرید، می‌رقصید، می‌خندید و سبک مثل پر پرنده بر زمین می‌لغزید. اما …

بخوانید

سکوت نارنجی

پیشی نقره‌ای روی پیشخوان نشست و با چشمانی که نور نارنجی تابلو را در خود داشت، سکوت کرد. نمی‌دانم به چه فکر می‌کرد، اما من …

بخوانید

حباب، سپر و لبخند آنی

آنی گاهی حبابی شفاف دور خودش می‌ساخت؛ گاهی سپری محکم، و گاهی فقط لبخندی که دنیا را روشن می‌کرد. وقتی انرژی‌های منفی مبهم بودند، حباب …

بخوانید

وداع ​بوفی

غروب بود و کفتکی، جغد سفیدی که انگار از دل امواج دریا برآمده بود، بر لب پنجره خانه‌ای در هیرکانی نشست. ناگهان نسیمی سرد وزید …

بخوانید

ده سبکبال

پیشگفتار: «ده سبکبال» گاهی نجات دادن، با یک اخمِ مهربان شروع می‌شود. با دیدن قفسی، یا شنیدن صدای بال‌هایی که دلتنگ آسمانند. گاهی کسی پیدا …

بخوانید

رودخانه‌ی دیگر

کنار رودخانه‌ای ایستاده بود، جایی که همه از یک سوی آب می‌گذشتند و قدم‌هایشان شبیه موجی یکنواخت بود. او اما، از سوی دیگر عبور می‌کرد. …

بخوانید