قصه‌ی خانه‌ی طبقه‌ی یازدهم

در شهری همیشه خاکستری، دختری زندگی می‌کرد در طبقه‌ی یازدهم یک مجتمع بلند.او نه پنجره‌ای داشت رو به آفتاب،نه گلدانی که خودش کاشته باشد.همه چیزش …

بخوانید

لاجوردی

برای کسانی که هنوز آبی لاجوردی را فراموش نکرده اند . یک‌بار کسی از او پرسید: «چرا این‌همه ناراحت می‌شی وقتی کسی به گربه‌ای لگد …

بخوانید

قهوه

هر روز صبح، پیش از آن‌که قهوه‌اش را بنوشد، زیر لب می‌گوید:«خدایا، عمر بده… اما با عزت. اگر قرار است مزاحم کسی باشم، نباشم بهتر …

بخوانید

تشک مراقبه‌ی میشا

میشا، گربه‌ی همدل، سال‌ها بود که با جهان به زبان پنجه و پر رفتار می‌کرد؛ اما با خودش سخت‌تر از همه بود.وقتی خسته می‌شد، غمگین …

بخوانید

حباب، سپر و لبخند آنی

آنی گاهی حبابی شفاف دور خودش می‌ساخت؛ گاهی سپری محکم، و گاهی فقط لبخندی که دنیا را روشن می‌کرد. وقتی انرژی‌های منفی مبهم بودند، حباب …

بخوانید

تابلوی مهاجر

بازارچه‌ی خیریه پر از صدای خنده، بوی نان تازه، و رنگ‌های درهم‌تنیده‌ی بساط‌ها بود.او پشت میز کوچک خود نشسته بود، در حالی که چند تابلوی …

بخوانید