دو سرخدار

فندق قلی خان روی موج FM بود: جریان سریع، شفاف ، هیاهو، واکنش آنی.میشا سلطان بانو روی موج MW: آرام، عمیق، پایدار.البته هر دو از …

بخوانید

جنگل بارانی

وقتی این بار بادخورک از سفر مهاجرتی خود برگشت، سیاهی چشمانش لاجوردی شده بود. کنار کفتکی به‌آرامی نشست. هر دو آن‌قدر سبک بودند که شاخه‌ی …

بخوانید

قصه‌ی فرقِ همدلی و مهرطلبی

روزی زنی بود که کنار چشمه‌ای کوچک نشسته بود.چشمه، نامش «صندوق» بود و آبش از باران‌های مهربانی جمع می‌شد.زن نگهبان چشمه بود؛ نه صاحبش، نه …

بخوانید

چشمان بسته

When I need you … just close my eyes and I am with you … یکی بود و یکی نبود سرزمینی بود که آدم‌هایش رفتن …

بخوانید

اهل قلم و اهل رقم

می‌دانم که گذاشتن آدم‌ها در دسته‌بندی‌ها کار خیلی جالبی نیست، چون آدم‌ها بسیار پیچیده‌اند، اما چه می‌شود کرد که یکی از راه‌های شناخت، همین دسته‌بندی …

بخوانید

حلقهٔ طلا

تصمیم گرفتنه بودند از ایران بروند. یکی دو روزی خانه‌شان ماندم. از من خواست میان وسایلش بگردم و چیزهای به‌دردبخور را از بی‌فایده‌ها جدا کنم؛ …

بخوانید

فرشتهٔ کوچک

تابستانی، تصمیم گرفت از کودکی پرستاری کند.اما مادربزرگِ شیکِ آن خانهدر نبودِ مادرِ بچههمیشه وسط میدان ایستاده بودو مدام دستور می‌داد:ظرف‌ها را بشور،بچه را سرگرم …

بخوانید

فالگیر 

نمادها همیشه مرا مسحور می‌کردند؛چه در تهِ فنجان قهوهٔ ترکو چه در نقش‌های سبک‌بالِ ابرها—آن روزها که آسمان شهرم هنوز خاکستری و خسته نشده بود.گاهی …

بخوانید

ماه فروتن

همیشه همین‌طور است؛ ناگهان سروکله‌اش پیدا می‌شودو دل من را بدون هیچ دلیلِ روشنیلبریز از ذوق و شادی می‌کند.آخه این‌قدر زیبا…چطور ممکن است؟نمی‌دانم دیگران هم …

بخوانید

رویای پاکبان 

سلام مهربانِ پنج‌صبحی.من همان‌جا بودم؛روی سیمی خیس از شبنم،در ارتفاع کوتاهی از رؤیای تو.شهر هنوز بی‌خبر بودکه صدای پسری برخاست—شاد، ناگهانی، سبک:«ببین… این ماشینو تازه …

بخوانید