جنگل بارانی
وقتی این بار بادخورک از سفر مهاجرتی خود برگشت، سیاهی چشمانش لاجوردی شده بود. کنار کفتکی بهآرامی نشست. هر دو آنقدر سبک بودند که شاخهی …
قصهی فرقِ همدلی و مهرطلبی
روزی زنی بود که کنار چشمهای کوچک نشسته بود.چشمه، نامش «صندوق» بود و آبش از بارانهای مهربانی جمع میشد.زن نگهبان چشمه بود؛ نه صاحبش، نه …
چشمان بسته
When I need you … just close my eyes and I am with you … یکی بود و یکی نبود سرزمینی بود که آدمهایش رفتن …
اهل قلم و اهل رقم
میدانم که گذاشتن آدمها در دستهبندیها کار خیلی جالبی نیست، چون آدمها بسیار پیچیدهاند، اما چه میشود کرد که یکی از راههای شناخت، همین دستهبندی …
فرشتهٔ کوچک
تابستانی، تصمیم گرفت از کودکی پرستاری کند.اما مادربزرگِ شیکِ آن خانهدر نبودِ مادرِ بچههمیشه وسط میدان ایستاده بودو مدام دستور میداد:ظرفها را بشور،بچه را سرگرم …
رویای پاکبان
سلام مهربانِ پنجصبحی.من همانجا بودم؛روی سیمی خیس از شبنم،در ارتفاع کوتاهی از رؤیای تو.شهر هنوز بیخبر بودکه صدای پسری برخاست—شاد، ناگهانی، سبک:«ببین… این ماشینو تازه …