روزی زنی بود که کنار چشمهای کوچک نشسته بود.
چشمه، نامش «صندوق» بود و آبش از بارانهای مهربانی جمع میشد.
زن نگهبان چشمه بود؛ نه صاحبش، نه قاضیاش — فقط نگهبان.
آدمها میآمدند با کوزههای ترکخورده.
یکی میگفت برای نان،
یکی برای درمان،
یکی برای گربهای که شبها میلرزید.
زن گوش میداد.
این گوش دادن همدلی بود.
اما او سالها پیش فهمیده بود
که همدلی اگر مرز نداشته باشد، دیگر مهرورزی نیست؛
مهرطلبی است، ترسی قدیمی که لباس مهربانی پوشیده.
کنار زن، کسانی بودند که هر کوزهی خالی را که میدیدند،
بیآنکه به آسمان نگاه کنند،
بیآنکه عمق چشمه را بسنجند،
میگفتند:
«پرش کن… دلش میشکند اگر خالی برگردد.»
و زن میدانست:
اگر همهی کوزهها را تا لبه پر کند،
چشمه فردا خشک میشود
و آنوقت
نه برای نان میماند
نه برای درمان
نه برای گربهای که هنوز نیامده.
زن گفت:
«کوزهها را نیمه پر میکنم،
تا چشمه زنده بماند.»
بعضیها گفتند:
«پس تو مهربان نیستی.»
اما زن فهمیده بود:
مهرطلبی، ریختنِ همهی آب است برای اینکه کسی ناراحت نشود.
و
مهرورزی، نگهداشتنِ آب است برای اینکه زندگی ادامه پیدا کند.
مهرطلبی به کوزهی جلویی نگاه میکند.
مهرورزی به صفِ پشتِ سر.
مهرطلبی میترسد که دوستداشتنی نباشد.
مهرورزی جرأت دارد که درست باشد.
و زن،
شبها که تنها میشد،
به خودش یادآوری میکرد:
«من مسئول تشنگی همه نیستم؛
من مسئول زنده ماندن چشمهام.»
چشمه ماند.
آب کم بود،
اما تمام نشد.
و این،
تمام فرقِ
همدلیِ سالم
و مهرطلبیِ بیانتها بود.
م.پ
دی ۱۴۰۴