کفتکی آرام من

هرگز صبح‌ها آرام از خواب بیدار نشده‌ام.
هیچ‌وقت.
تنها یک‌بار…
آن روزی که روی پشت‌بام کودکی خوابیده بودم و وقتی چشم باز کردم،
او آنجا بود.

جغد سفیدِ باشکوه.
آرام، بی‌صدا،
مثل برفی که نمی‌ریزد
و نوری که خودش را پنهان می‌کند.

نفسم را در سینه نگه داشتم.
نه از ترس—
از ترسِ ترساندنش.
باد خنکی از کنار گوشم گذشت
و من تکان نخوردم،
که مبادا بال‌هایش از حضور من بلرزد.

نمی‌دانم چقدر طول کشید.
فقط می‌دانم
آن تنها صبحی بود که دنیا
بدون درد
و بدون عجله
بیدار شد.

و شاید من هم.

م. پ

https://hstory.ir/rm0p