فرشتهٔ کوچک

تابستانی، تصمیم گرفت از کودکی پرستاری کند.
اما مادربزرگِ شیکِ آن خانه
در نبودِ مادرِ بچه
همیشه وسط میدان ایستاده بود
و مدام دستور می‌داد:
ظرف‌ها را بشور،
بچه را سرگرم کن،
پوشکش را عوض کن،
میوه بیاور…
او با همه‌ی کمیِ سن
می‌توانست فرقِ پرستار و خدمتکار را بفهمد،
اما مادربزرگِ بچه نمی‌توانست.
خشم را جمع می‌کرد
تا روزی که تولدِ دوستش شد.
پولی نداشت
و خانه پر بود از چیزهای تزیینی.
وسوسه آمد:
مگر چه اشکالی دارد
اگر یکی برداشته شود؟
با خودش کلنجار رفت
تا مجسمه‌ی چینیِ کوچکی
شبیه فرشته‌ها
برداشته شد
و به دوست داده شد.
فردای تولد،
از دمِ خانه رانده شد.
فرشته‌ی کوچک را می‌خواستند.
گفت:
«از حقوقم کم کنید…
دیگر ندارمش.»
کم کردند
و گفتند: «دیگر نیا.»
و او دیگر نرفت.
شاید کفتکی
از بالای سیم نگاه می‌کرد
و می‌دانست
بعضی اشک‌ها و اشتباه‌ها
هیچ فریادی ندارند،
اما
لحظه‌به‌لحظه
دنیای پر از اشتباهاتِ قابلِ اغماض را می‌سازند.
پرستارِ سابقِ کودک
دیگر نه فرشته‌های کوچک را دوست دارد
و نه فریبِ وسوسه‌شان را می‌خورد.

https://hstory.ir/lrst