فالگیر 

نمادها همیشه مرا مسحور می‌کردند؛
چه در تهِ فنجان قهوهٔ ترک
و چه در نقش‌های سبک‌بالِ ابرها—
آن روزها که آسمان شهرم هنوز خاکستری و خسته نشده بود.
گاهی فکر می‌کنم اگر جدی می‌گرفتم،
می‌توانستم به‌جای روان‌شناس شدن، فالگیر شوم.
نخند…
راستش را می‌گویم.
شاید هم کار و کاسبی‌ام بهتر از حالا می‌شد.
وقتی با ای‌چینگ آشنا شدم
و فهمیدم یونگ برایش احترامی آشکار دارد،
دلبستگی‌ام عمیق‌تر شد؛
آن‌قدر که از بس فال گرفتم
ورق‌های کتاب از هم گسیخت
و ناچار شدم سیمی‌اش کنم.
اما روزی رسید
که فهمیدم در این کار هم دارم افراط می‌کنم؛
نوعی عصبیت نازک،
انگار نیرویی بی‌جسم، بی‌نام، پنهان
مرا از پشت هل می‌داد به تکرار،
به جست‌وجوی نشانه‌های بی‌پایان.
آن‌جا بود که ای‌چینگ را بستم؛
گفتم:
ای‌چینگ… بی‌ ای‌چینگ.
اما امروز—بعد از سال‌ها—
دلم ناگهان برایش تنگ شد؛
نه برای فال،
برای آن لحظهٔ مکث و نگاه کردن به معنای جهان.
و درست همان وقت بود
که کفتکی، در چهرهٔ فالگیر، آمد؛
بی‌صدا، از پنجره‌ای که نیم‌رخ صبح را دیده بود.
روی سیم نشست، سرش را کج کرد
و بدون کتاب، بدون سکه،
فقط با یک نگاهِ نقره‌ای گفت:
«نگران نباش.
امروز نشانه‌ها نه از بیرون،
که از خودت می‌آیند.»
و در همان نفسِ صبح،
صدای ای‌چینگ، مثل پژواکی دور، زمزمه کرد:
«آنچه بیرون می‌جویی، ریشه‌اش در درون توست.»
«وقتی سکوت را بشنوی، نشانه‌ها خود به راه می‌آیند.»
و این شد فال ای‌چینگ من—
نه از کتابِ پوسیده‌ای سیمی‌شده،
بلکه از کفتکی
که همیشه از دل یک جهانِ دیگر
به وقتش می‌رسد.

https://hstory.ir/b372