تصمیم گرفتنه بودند از ایران بروند. یکی دو روزی خانهشان ماندم. از من خواست میان وسایلش بگردم و چیزهای بهدردبخور را از بیفایدهها جدا کنم؛ و هر جا شک داشتم، از خودش بپرسم.
در میان آن وسایل، یک حلقهٔ طلا پیدا کردم. بعد دومی. شاید هم سومی.
هر بار که یکی را به او میدادم، رو میکرد به شوهر خارجیاش و با خنده میگفت:
«چند تا زن داشتی آخه تو؟!»
نه دعوا بود، نه دلخوری؛ بیشتر شبیه شوخیهای کمی تلخِ آخرِ یک فصل بود.
اما من حس میکردم شوهرش ترجیح میداد اگر حلقهٔ دیگری پیدا شد، بیسروصدا برای خودم بردارم. دیگر حلقه ای پیدا نشد .
سرآخر دستمزد دو سه روز سرک کشیدن و جداسازیام را گرفتم:
یک صندوقچهٔ آهنیِ سیاهِ کوچک، با قفل رمزی.
دستمزدی که برای منِ آن روزها چیزی کم از گنج نداشت.
حلقهٔ طلا
https://hstory.ir/9efa