نقاب

من پشت میزی نشسته بودم،
نه میز قضاوت،
نه میز تصمیم؛
فقط میز تماشا.
مردی جوان با اسموکینگ شیک وارد شد.
آن‌قدر مرتب که انگار از دلِ یک مراسم رسمی بیرون آمده باشد.
با من کاری نداشت؛
بودنش برای صحنه بود، نه برای من.
ناگهان کت را درآورد.
زیرش لباس پیشخدمت بود.
تمیز، ساده، بی‌ادعا.
نه شرم کرد
نه توضیح داد.
من فقط فکر کردم:
که این‌طور…
معلوم نبود
پیشخدمتی بود که نقاب جنتلمن زده بود
یا جنتلمنی
که فهمیده بود
گاهی خدمت،
شریف‌ترین شکلِ وقار است.
من چیزی نگفتم.
تماشا کافی بود.

م.پ دی ۱۴۰۴

https://hstory.ir/0gw6