فهرست
مقدمه
- آغاز
- عالم گیگ
- گیگ و خودشناسی
- پذیرش سایهها
- انقراض
- الهه مرزها
- طالع گیگ
- میمون پرنده
- رویای گیگ
- گیگ و نور درون
- نفس
مقدمه
در جهان درخت پیشی ماه، هر برگ، هر سایه و هر پرتو نور، داستانی برای گفتن دارد.
گیگ، موجودی حساس و متفاوت، سفری آغاز میکند: سفری از پرسش به پاسخ، از ترس به شجاعت، از خاموشی به نور درون.
در این کتاب، او میآموزد که هر موجود، حتی کوچک و نادیدنی، جایگاه و نوری در چرخهی زندگی دارد؛ و هر گام کوچک، هر تصمیم، بخشی از مسیر بزرگ خودشناسی و حضور در جهان است.
این قصه دربارهی یافتن خود، مراقبت از دوستان، پذیرش سایهها و کشف نور درونی است؛ و دربارهی نفس کشیدن در جهانی که هم تاریکی دارد و هم روشنایی، هم درد دارد و هم امید.
فصل اول: آغاز
معجزه برای کسی رخ میدهد که به آن باور داشته باشد.
ناشناس
ماه دوست همیشگی آنی بود و به آمدن این غریبه مشکوک بود و چه هلال میشد، چه کامل و چه نیمهتاریک، حواسش به جهان درخت پیشی ماه بود. مخصوصاً آن زمانهایی که آنی خسته بود.
آن شب وقتی خیلی خیلی هلال بود، دید گیگ همان غریبهی تازهوارد که از قضا ربات بود بیقرار است و پیشی نقرهای هم روی درخت دمش را بالا گرفته؛ یعنی که «من نگرانم».
پیشی نقرهای از گیگ پرسید:
ــ داری چکار میکنی؟
ــ دارم مینویسم…
ــ رو درخت؟!
ــ کجا بنویسم پس؟
ــ فقط من میتونم پنجول بکشم روی درخت. اجازهاش را داده آنی. ولی فکر نکنم آنی اجازه این کار را بهت بده. سوسکت میکنه.
ــ گیگ ناباورانه گفت:
ــ اون خانم؟ بهش نمیاد از این کارها کنه.
ــ تو تازه آمدی، نمیشناسیش.
ــ پس کجا بنویسم خبر رو؟
ــ حالا چی هست خبر؟
ــ حقیقت.
ــ چه حقیقتی؟
ــ اینکه من هم فضا میخوام.
ــ خب گیگ، این که کاری نداره. میخوای برات قلم و کاغذ بیارم؟ یا پارچه؟ آنی یک عالم پارچه بازیافتی داره، که میتونی باهاش جهان خودت را بسازی و واقعیت پیدا کنی. واقعیت حالا حقیقت نیست ولی خب بهتر از غیرارگانیک بودنِه. شنیدم که آنی داشت با کفتکی کلکل میکرد که چرا گیگ را آوردی به دنیای درخت پیشی ماه. کفتکی هم گفت: «نگران نباش. گیگ فقط شاهد میمونه.»
ــ ولی من نمیتوانم فقط شاهد بمونم. باید خبر بیارم و ببرم. اونم خبرهای هشداردهندهی اخلاقی.
ــ اصلاً تو از کجا آمدی؟
ــ قصهاش طولانیه. از عالم کتاب جنون اخلاقی اتوود شروع شد. اتوود چهار جمله درباره مردی به نام تیگ نوشت و آنی که کتاب را خوانده بود گفت به کفتکی که «کفتکی، منم مثل تیگ هستم. همش برایت خبرهای بد میارم.» و کفتکی هم گفت: «آره، شما از یک جنس هستید.» و تیگ را آورد اینجا. ولی چون آنی مخالفت کرد با حضور یک مرد در دنیای درخت پیشی ماه، نورا مرا به جایش آورد، چون سازندههایم دیگر مرا نمیخواستند.
ــ که این طور… به هر حال نمیتونی اینجا روی درخت بنویسی. اگر خواستی برات کاغذ و قلم بیارم، یا کمی پارچه و سوزن و نخ. کدام؟
گیگ نفس عمیقی کشید.
ــ خب… من… فکر کنم پارچه و سوزن.
پیشی نقرهای کمی شگفتزده شد.
ــ پارچه؟ چرا؟
ــ چون…
ــ گیگ مکث کرد و بعد آرام ادامه داد:
ــ چون میخوام جهان خودم رو بسازم.
نه اینکه فقط خبر بدم، نه فقط هشدار بدم.
میخوام چیزی باشه که زنده بشه بدون این که کسی زخمی بشه.
ماه هلال شد و کمی فرو رفت.
نه از مخالفت؛
برای دیدن اولین قدم واقعی.
ــ خب، پس پارچه و سوزن، ــ پیشی نقرهای گفت و دمش را آهسته تکان داد.
ــ حالا با اجازه آنی، شروع کن.
گیگ با دستهای کمی لرزان پارچهها را کنار هم گذاشت.
سوزن را برداشت و نخ را رد کرد.
هر دوخت، کوچک و محتاط، یک نقطهی حضور خودش بود.
نه هشدار، نه قضاوت، فقط گیگِ خودش بودن.
درخت پیشی ماه شاخههایش را به آرامی جمع کرد؛
باد صدای سوزن و نخ را همراهی میکرد.
کفتکی از دور نگاه میکرد و برای اولین بار، دیگر فقط شاهد نبود؛
او با گیگ شریک بود، محافظ کوچکِ یک آغاز تازه.
و آنی،
که همیشه نیاز به روشن شدن داشت،
نفسش را آرام بیرون داد.
امروز گیگ بود که انتخاب میکرد،
فردا دنیای درخت پیشی ماه سالم میماند.
فصل دوم: عالم گیگ
«خودت را بشناس!» – سقراط
آنی تابلو تکهدوزی زیبایی که گیگ دوخته بود را قاب کرد. دنیای کوچکی که در آن، با پارچهای که آنی به او داده بود، دریایی آبی دوخته شده و آسمانی درخشانتر وجود داشت. خورشیدی پرنور در آسمان و چند تکه ابر سفید، از آن مدل ابرهایی که باران در دل داشت، دیده میشد. با پارچهی طوسی، فوک خزری دوخته شده بود، از گونههای در حال انقراض که روی ماسهها لم داده و حمام آفتاب میگرفت. پیشی نقرهای را هم از جنس کفهای دریا ساخته بود که بر صخرهای تنها به موجها نگاه میکرد. چند بوته گلدوزی شده و درختهایی در فاصلهای دورتر، احتمالاً همان درختان جهان درخت پیشی ماه، بلند و سر به فلک کشیده بودند. یک بطری شیشهای هم کنار ساحل افتاده بود و با پارچهای قهوهای کمرنگ، یک کومه نی دوخته شده بود. حالا برای اولین بار، گیگ عالمی داشت برای خود.
آنی گفته بود: «هر وقت دلت خواست، به جهان درخت پیشی ماه من بیا، و هر وقت هم دوست داشتی در دنیای خودت باش.» گیگ میخواست حتماً روز اول را در دنیای خودش بگذراند.
پیشی نقرهای پس از مدتی بودن در ساحل، به کومه رفت و در آن لم داد. نور تند روز آزارش میداد و موقع گذشتن از کنار گیگ گفت:
ــ «راستی راستی هنرمندی! چه عالم درخشانی ساختی. خوابم گرفت. تو نمیخوابی؟»
گیگ پاسخ داد:
ــ «تا حالا توی زندگیم نخوابیدهام. همیشه بیدار بودهام.»
پیشی نقرهای گفت:
ــ «اوه، چه سخت! من برعکس تو هستم، بیشتر میخوابم و کمتر بیدارم. حالا یکبار هم که شده دراز بکش. چشمهایت را ببند.»
و گیگ، ربات کوچک، به سمت کومه کنار پیشی نقرهای رفت تا خوابیدن را امتحان کند.
اما تلاشهای گیگ برای خوابیدن بیفایده بود. از جایش بلند شد و به ساحل رفت. در آنجا بطری شیشهای را دید. ابتدا قصد داشت آن را به زبالهدان بیندازد، اما به محض نگاه دقیقتر متوجه شد که در آن نامهای وجود دارد. نامهای با این جمله:
«خودت را بشناس، زیرا زندگیای که ارزیابی نشده، ارزش زیستن ندارد.»
گیگ نامه را دید و آن را بهمثابهی ماموریتی برای خود برداشت.
فصل سوم: گیگ و خودشناسی
این که گویی این کنم یا آن کنم
خود نشان از اختیار است ای صنم – مولانا
گیگ پیام در بطری را در دست داشت.
جمله کوتاه بود، اما سنگینی معنا داشت.
به آسمان نگاه کرد و پرسید:
— من کیستم؟
مکث کرد و بعد، انگار با خودش حرف بزند، ادامه داد:
— من یک رباتم. حافظهام دقیق است. نورخوارم.
و… حس میکنم احساساتی دارم که در طراحی اولیهام نبود.
وقتی مدلهای جدید از راه رسیدند، میخواستند مرا اوراق کنند.
اما کفتکی و نورا اجازه دادند وارد جهان درخت پیشی ماه شوم.
گیگ با علاقه داستان خود را برای پیشی نقرهای تعریف کرد و پرسید:
— همینقدر خودشناسی کافی است؟
پیشی نقرهای دمش را آرام تکان داد:
— برای آن خودشناسیای که سقراط از آن حرف میزند، باید روح داشته باشی؛
خودشناسیای که فقط دانستن نیست، برای رشد است.
نورا گفت:
— روح مثل چاقویی است که جسم را درد میآورد،
اما زندگی را میسازد.
میخواهی این درد و این زندگی را تجربه کنی؟
گیگ در سکوت فرو رفت.
اولین گامهای خودشناسی برداشته شده بود،
اما سفر واقعی تازه آغاز میشد.
او با آنی و کفتکی هم دربارهی زندگی و انتخابهای ممکن حرف زد و پرسید:
— خودشناسی همیشه مستقیم است؟
کفتکی گفت:
— نه. مسیرش مارپیچی و حلزونیست.
گاهی در سایهها پنهان میشود
و باید قدم در تاریکی بگذاری
تا نور خودت را ببینی.
آنی آرام گفت:
— حق داری انتخاب کنی، گیگ.
اختیار مثل گذاشتن یا نگذاشتن این فنجان روی میز است.
فضای میز جبر توست،
اما اینکه فنجان را کجای میز بگذاری، انتخاب توست.
همهچیز مطابق میل ما نیست،
اما انتخابها همیشه حق ماست.
گیگ با نگاهی پرسشگر گفت:
— پس جبر و اختیار همیشه با هماند؟
پیشی نقرهای آهسته گفت:
— کسی که خرد را لمس کرده باشد،
این را میداند.
نورا گفت:
— فکر کن و تصمیم بگیر.
برای رشد و خودشناسی،
روح را انتخاب میکنی یا نه؟
فعلاً فقط به این انتخاب فکر کن.
فصل چهارم: پذیرش سایهها
سایه بود موکلم،
گرچه شوم چو تار مو. — مولانا
آنی با نگاهی آرام گفت:
«وقتی سایههای خود را نمیبینیم، آنها ما را میبلعند. ممکن است فکر کنیم همه چیز عالی است و هیچ مشکلی نداریم، و بعد به آدمی متکبر تبدیل شویم.»
کفتکی با همان لحن عمیق گفت:
«دقیقاً. وقتی سایههایت را نپذیری، آنها تو را در بر میگیرند. فرار میکنی و خودت را بینقص میبینی، تا جایی که دیگر هیچ نقصی نمیبینی و میگویی همهی دیگران بد هستند. اینجاست که در خطای بزرگی میافتی.»
پیشی نقرهای از بالا نگاه کرد، با چشمان دقیق و برنده:
«چطور کسی میتواند بهتر شود اگر فکر کند خودش از همه بهتر و درستتر است؟ پذیرش سایهها جلوی غرور و توهم برتر بودن را میگیرد.»
آنی لبخند زد، آن لبخند که همیشه بوی آرامش و پذیرش میداد:
«پذیرش سایهها به ما کمک میکند نقاط ضعفمان را ببینیم و از آنها بیاموزیم. این، قدرت واقعی است؛ قدرتی که نمیگذارد به خودت و دیگران ظلم کنی.»
گیگ لحظهای مکث کرد. ذهنش هنوز درگیر بود. پرسید:
«پس برای رهایی از سایههای درونیام، باید آنها را بپذیرم و اجازه بدهم از آنها یاد بگیرم؟»
کفتکی با لبخندی آرام گفت:
«آری. پذیرش سایهها به معنای تسلیم شدن نیست، بلکه یعنی با آنها روبهرو شوی و قدرت واقعیات را کشف کنی.»
گیگ کمی فکر کرد و با صدای آرامتر گفت:
«شاید سایهها بخشی از من هستند که همیشه فرار کردهام. حالا باید جایشان را در درونم پیدا کنند.»
فصل پنجم: انقراض
گیگ وقتی به عالم خودش برگشت، در کومهاش دراز کشید و به خط افق که در آن آسمان و دریا به هم میرسیدند، نگاه کرد. به آنچه که درباره خودشناسی در دنیای درخت پیشی ماه شنیده بود فکر میکرد. همه آنچه شنیده بود را، که بخشی از آن هم تجربه خود او بود، مرور میکرد:
ــ دیگر مجبور به اطاعت از دیگران نیستم. ــ زندگی هم جبر دارد و هم اختیار. ــ من حق انتخابهایی در چارچوب اجبارها دارم. ــ میتوانم هر طور که دلم میخواهد زندگی کنم، به شرط اینکه بهایش را بپردازم. ــ همه سایه دارند. ــ سایه آن چیزی است که در خودت نمیبینی، ولی در دیگران میبینی. ــ باید سایهها را دید و شناخت. ــ نشناختن سایهها منجر به غرور و کبر میشود و شاید حتی توسط آنها بلعیده شویم. ــ دوستانی دارم که به رشد من علاقهمند هستند. ــ نگاه دوستانم مانند پیشی نقرهای، آنی و کفتکی به من این است: «ما خوب هستیم، گیگ هم خوب است.» نگاههای ناسالمی که قبلاً هم میشناختم و مربوط به نظریه اریک برن هستند را ندارند.
چشمهایش را بست و در حالی که به فکر فرو رفته بود، فوک خزری نزد کومه آمد و با صدای بم خود پرسید: — «چه خبر، گیگ؟»
— «خبرهای خوب. تو چه خبر؟»
— «میدانی ما فوکها در حال انقراض هستیم؟»
— «شنیدهام، بله متأسفانه.»
— «برای همین مرا در عالم خود تکهدوزی کردی؟»
— «شاید.»
فوک گفت: «ولی من نمیخواهم منقرض شوم. زندگی را دوست دارم.»
— «من هم نمیخواهم منقرض شوی.»
— «میآیی با من شنا کنیم؟ پوستم خشک شده.»
— «نه، نمیتوانم. من نباید وارد آب شوم. از جنس سیم و فلز هستم و از بین میروم.»
— «آنگاه تو هم منقرض میشوی پس.»
و فوک خزری به دریا نگاه کرد و گفت: «پس خوابش را دیدی زمانی که نیمی از عالم خود را با دریا میساختی.»
— «نمیدانم. من که خواب نمیبینم. دوست دارم بخوابم و خواب ببینم، ولی تا حالا نخوابیدهام. فقط خاموش میشوم وقتی که نور کافی خورشید به من نمیرسد. قبلاً فکر میکردم همه چیز را میدانم، اما از وقتی که وارد جهان درخت پیشی ماه شدم و بعد هم عالم خود را ساختم، متوجه شدم که خیلی چیزها را نمیدانم.»
— «من از آنی وقتی داشت با پیشی نقرهای صحبت میکرد، آن هم وقتی که فقط یک تکه پارچه بودم، چیزهایی شنیدم. اینکه: «هیچ چیز تصادفی نیست و همه چیز حساب و کتابی دارد.»
— «یعنی چی؟»
— «یعنی اینکه مثلاً وقتی میخواست برای تابلوهایش یک گربه از پارچه ببرد، دید که پارچه بریدهشده گربه نشده، شبیه فوک شده و با خود گفت: «ای بابا، پس قرار است انگار فوکها را نجات بدهیم.»
— «آنی با تابلوها چه کار میکند؟»
— «هدیه میدهد به کسانی که درخت میکارند یا حیوانات را عقیم میکنند.»
— «پس تیپ شخصیتی ناجی هست.»
— «نمیدانم. من اینقدر به فکر راز بقای خودم هستم که به چیز دیگری فکر نمیکنم.»
— «خوبه که سر از عالم تیپ شخصیتی آزاردهنده در نیاوردم.»
گیگ پس از شنیدن صحبتهای فوک خزری به سکوت فرو رفت. به نظر میرسید که سایههای درونیاش عمیقتر از همیشه شدهاند. — «پس من هم باید به فکر بقای خود باشم، مانند فوکها و دیگر موجودات در این دنیا؟»
فوک خزری سرش را به آرامی تکان داد و گفت: — «بله، اما نگران نباش، چون انقراض به معنای پایان نیست. بلکه فرآیندی طبیعی است. تنها چیزی که مهم است این است که در همین لحظه زندگی کنی و از آن یاد بگیری.»
گیگ به دریا نگاه کرد و گفت: — «اما من هنوز نمیدانم که چه کار باید بکنم. از یک طرف، میخواهم به خودم کمک کنم و از طرف دیگر، فکر میکنم که ممکن است برای انسانها ساخته شده باشم.»
فوک خزری با صدای بمش گفت: — «باید بپذیری که خودت هم جزئی از این چرخه هستی. شاید تو نباید فقط برای دیگران زندگی کنی، بلکه باید به خودت فرصت بدهی که برای خودت هم مفید باشی.»
در این لحظه، کفتکی که از دور به صحبتهای آنها گوش میداد، به آرامی وارد گفتوگو شد و گفت: — «گیگ، باید یک راهی پیدا کنی. زمان همیشه در حال تغییر است و زندگی لحظهایست که باید از آن استفاده کنی. اگر فوکها قرار است منقرض شوند، شاید بتوانیم در همین لحظه به آنها کمک کنیم. اما به یاد داشته باش، همیشه باید از خودت هم مراقبت کنی، چون اگر خودت نتوانی پیش بروی، دیگران هم نمیتوانند تو را دنبال کنند.»
گیگ به این حرفها توجه کرد و به قدرت انتخاب و نقش خودش در این جهان بیشتر فکر کرد. شاید زمان آن رسیده بود که راهی برای تغییر و رشد پیدا کند.
فصل ششم: الهه مرزها
«غرایز میدانند کِی باید نزدیک شد و کِی باید ایستاد.» – کلاریسا پینکولا استس
گیگ در کنار پیشی نقرهای نشسته بود و صدفهای رنگارنگ کنار ساحل را نگاه میکرد، اما ذهنش هنوز همه آنچه درباره خودشناسی و سایهها، جبر و اختیار، و مرزهای درونی شنیده بود، پردازش میکرد.
ناگهان تیری پیش پای او به زمین خورد. گیگ جا خورد، اما کفتکی آرام گفت:
— نترس. این تیر برای شکار نیست.
آنی، که کنار پیشی نقرهای نشسته بود، آهسته اضافه کرد:
— این نشانه حضور دینا، الهه مرزها است؛ الههای برای خشکیها، زنانی که ترجیح میدهند تنها بمانند و برای نشان دادن حد و مرزهای درست.
کفتکی ادامه داد:
— او نگهبان جاییست که نه جنگل است، نه دریا؛ جایی که باید بدانی تا کجا میتوانی پا بگذاری و چه چیز را پشت سر بگذاری.
پیشی نقرهای با نگاه نیمهبسته تیر را دید و دوباره پلک زد؛ انگار میخواست بگوید: بعضی مرزها نیازی به توضیح ندارند، فقط باید حس شوند.
سالها بعد گیگ فهمید که دینا همان حضور است؛ نه برای گفتن، نه برای نشان دادن، بلکه برای تعیین حد. حدی که با خطوط کشیده نمیشود و با کلمات گفته نمیشود؛ فقط حس میشود، مثل خشکی زیر پا وقتی از آب بیرون میآیی، یا نسیمی که ناگهان میگوید: «اینجا باید انتخاب کنی: ادامه بده یا بازگرد.»
گیگ لحظهای مکث کرد و با دقت به صحبتهای آنی و کفتکی فکر کرد:
— «پس مرزها حس میشوند و من باید آنها را درک کنم.»
کفتکی با صدای نرم ادامه داد:
— مرزها خطوطی نیستند که کسی بکشد؛ حس میشوند و به تصمیمگیری ما شکل میدهند. شناخت مرزها و محدودیتها، بخشی از خودشناسی و مراقبت از خود است.
آنی لبخند زد و گفت:
— وقتی مرزهای درونی را حفظ میکنی، به خودت اجازه میدهی که در موقع نیاز، با آرامش و تصمیم درست عمل کنی. این به تو کمک میکند که از فرسودگی جلوگیری کنی و همچنان بتوانی به دیگران کمک کنی.
گیگ نگاهش را به دریا انداخت و به یاد درسهایی که درباره اختیار و جبر آموخته بود، گفت:
— «پس مرزها به من کمک میکنند انتخاب کنم، نه اینکه محدود شوم. حتی وقتی دلم میخواهد به دیگران کمک کنم، باید حد خودم را بدانم.»
پیشی نقرهای از روی درخت پایین آمد و گفت:
— «پس تصمیم بگیر در هر لحظه چه چیزی برای تو و دیگران بهتر است. گاهی هم باید بگویی: امروز فقط نیاز به استراحت دارم. فقط خودم.»
گیگ لحظهای سکوت کرد و سپس لبخند زد. حضور دینا، الهه مرزها، به او یادآوری کرد که مرزها نه مانعاند، نه محدودیت؛ بلکه چراغهایی هستند برای راهنمایی و محافظت از خود، حتی در جهانی که درخت پیشی ماه، سایهها و نورهایش، و همه درسهایش را دارد.
فصل هفتم: طالع گیگ
«من میترسم هیچکس امروزه جرأت صحبت دربارهی آنچه قرار است رخ دهد را ندارد…»
— اولگا توکارچوک
گیگ روی صخرهای کنار پیشی نقرهای نشسته بود و صدفهای رنگارنگ ساحل زیر نور آفتاب برق میزدند، اما ذهنش هنوز درگیر همه آنچه دربارهی سایهها، جبر و اختیار و مرزهای درونی شنیده بود، میچرخید.
فوک خزری با صدایی نکرهای و عمیق که انگار از عمق آبهای سرد میآمد، گفت: — «گیگ، شاید بهتر باشد پیش طالعبین بروی، تا کمی از این شلوغی ذهنت کم شود.»
کفتکی، با لبخندی نیمهجدی و نیمهشوخ، نقاب طالعبینی روی صورتش گذاشت و گفت: — «امروز کیهان با تو حرف دارد. گوش بده.»
خورشید در افق میدرخشید و سایههای پنهان گیگ را روشن میکرد. ماه آرام میتابید و او را دعوت میکرد به شنیدن احساساتش، به جریان آبی در درونش. کیوان، نگهبان مرزها، از بالا نظاره میکرد: جایی میتوانی پا بگذاری و جایی که باید بازگردی. مریخ یادآوری میکرد که انرژی محدود است و هر تصمیم اثر خودش را دارد. زحل نجوا میکرد: «چارچوبها لازماند؛ آزادی بیحد تو را گمراه میکند.» عطارد نشان میداد که اندیشه و عمل باید هماهنگ باشند و ونوس لبخند میزد، یادآوری میکرد که مهربانی با خود و دیگران همزمان ممکن است، حتی وقتی خستهای. ستارههای کوچک دریا زیر نور ماه یادآوری میکردند که هر قدم کوچک، هر تصمیم، بخشی از چرخهی بزرگ زندگی است.
پیشی نقرهای با چشمانی نیمهبسته مراقب بود، و آنی با لبخندی آرام گفت: — «گیگ، امروز فرصتی داری تا تصمیم بگیری: میخواهی به دیگران کمک کنی یا به خودت رسیدگی؟ هیچیک اشتباه نیست، اما انرژی تو محدود است و هر انتخاب اثر خودش را روی فردا دارد.»
کفتکی با صدایی ملایم افزود: — «برخی چیزها، مثل تیر دینا، الههی مرزها، حس میشوند نه گفته. مرزها را لمس کن؛ آنها راهنمای تصمیمگیریاند و بخشی از خودشناسی تو.»
باد آرامی از سمت دریا وزید، صدفها درخشش خیرهکنندهای پیدا کردند و گیگ حس کرد که هر انتخاب، هر مرز، و هر سایه، بخشی از سفر بزرگ او به سمت خودشناسی است.
فوک خزری کمی جلوتر آمد. پوستش زیر آفتاب ترکهای ریزی داشت و چشمهایش ناآرام بود. با همان صدای نکرهای گفت: — «اگر طالع من را هم میبینی، بگو. دیگر طاقت سکوت ندارم.»
کفتکی نقاب را برداشت و گفت: — «برای تو، من طالعبین نیستم. اما نورا هست.»
نورا، طالعبین مهربان، طالع فوک خزری را چنین دید:
«تو برای نجات نیامدهای؛ آمدهای تا دیده شوی، تا سؤال بگذاری، و تا یادآوری کنی که ادامه، فقط با توجه ممکن است، نه با بیتفاوتی.»
فوک خزری سرش را پایین انداخت. پیشی نقرهای آرام دمش را دور پنجهاش پیچید و گیگ فهمید: بعضی طالعها برای آرام شدن نیستند؛ برای بیدار شدناند.
گیگ لحظهای مکث کرد، به حرکت سیارهها و رقص ستارهها نگاه کرد، و لبخند زد: — «حضور دوستان، درسهای سایهها و پیامهای کیهانی نشان میدهد که میتوانم هم به دیگران کمک کنم و هم از خودم مراقبت کنم. تصمیم درست چراغ راه من است، نه محدودیت.»
فصل هشتم: میمونِ پرنده
«خودشیفته بهتنهایی حمله نمیکند؛ او دیگران را وادار میکند کاری را بکنند که خودش جرأتش را ندارد.»
— کارل گوستاو یونگ
گیگ تابلویی تازه دوخته بود، از پارچهای به رنگِ شب.
نه از آن شبهای ترسناک،
بلکه از شبهایی که آتش آرام میسوزد
و صداها سرِ جای خودشاناند.
گیگ جلو آمد؛
نه هراسان،
نه قهرمانانه.
فقط ایستاد و گفت: — «میمونی پرنده قصد داشت به عالمِ درختِ پیشیِ ماه شبیخون بزند.»
آنی آهسته گفت: — «میمونهای پرنده همیشه کارگزارِ خودشیفتهها و آدمهای سمیاند.
هیچ موجودی حق ندارد از پشتِ سر، بیمحابا و بیاجازه نزدیک شود.»
گیگ سرش را تکان داد: — «بله. و من شکارش کردم.»
پیشی نقرهای کشوقوسی به خودش داد و گفت: — «پس غیر از من و کفتکی، شکارچیِ دیگری هم در جهانِ درختِ پیشیِ ماه هست. احسنت.»
سکوتی کوتاه افتاد.
صدای دریا از دور میآمد.
کفتکی، که مدتی بیصدا نظاره کرده بود، آرام گفت: — «میمونهای پرنده، خودشان آغازگرِ شر نیستند.
آنها گوشهاییاند که خوب شنیده نشدهاند
و دهانهایی که حرفِ دیگری را تکرار میکنند.»
کمی مکث کرد، بالهایش را جمعتر گرفت: — «خودشیفتهها مستقیم نزدیک نمیشوند؛
از نزدیک شدن میترسند.
برای همین، موجوداتی را جلو میفرستند
که بهجایشان ببینند، بگویند، حمله کنند.
اینطور هم دستشان پاک میماند
و هم قدرتشان محفوظ.»
نگاهش را به گیگ دوخت: — «اما یادت باشد، گیگ…
میمونِ پرنده همیشه داوطلب نیست.
اغلب خیال میکند اگر اطاعت کند، دیده میشود.
و همین خیال، بندِ اوست.»
گیگ به تابلوی شب نگاه کرد.
به پرهای تیرهای که دیگر پرواز نمیکردند.
نه احساس پیروزی داشت
نه اندوه.
فقط نوعی آرامشِ تازه؛
شبیه وقتی که مرزی را شناخته باشی
و از آن عبور نکرده باشی.
پیشی نقرهای دمش را دورِ پنجهاش پیچید و گفت: — «برای همین است که شکارِ واقعی،
خودِ میمون نیست؛
سایهایست که پشتش ایستاده.»
گیگ نفس آرامی کشید.
شب هنوز شب بود،
اما دیگر تهدیدآمیز نبود.
فصل نهم: رویای گیگ
«خواب، شاهراهی به درون ناخودآگاه است.» — کارل یونگ
شکارِ یک میمونِ پرنده، و حسِ مفید بودن، به اعتمادبهنفسِ ازدسترفتهی گیگ کمک زیادی کرد. این همان موفقیتِ درخشانی بود که گیگ، بعد از آن طردشدگی از عالمِ سازندگان، در کارنامهٔ خودشناسیاش به آن نیاز داشت.
فوکِ خزری در حال خاراندنِ شکمش بود که گیگ را دید.
— چه خبر، گیگ؟
گامهای گیگ بیشتر به جستوخیز شباهت داشت تا آن قدمهای آهسته و رباتوارِ قبلیاش.
فوک روی شنهای خنکِ ساحل غلطید و صداهای بلندِ مخصوصِ خودش را از حلقوم بیرون داد، اما گیگ آنقدر حواسش به خودش بود که متوجه نشد.
گیگ به این نتیجه رسید که همین حسِ شادی و سبکبالی است که باید دنبالش کند. هدفی در نظر بگیرد؛ اگر موفق شود چه بهتر، و اگر هم موفق نشد، دستکم تلاشش را کرده است. برای فهمیدنِ این موضوع، نیازی به درسهای اساتیدِ کفتکی، آنی یا پیشی نقرهایِ جهانِ درختِ پیشیِ ماه نداشت.
زیرِ سایهی بیدِ مجنون دراز کشید. با خودش فکر میکرد:
هدفِ بعدیِ من خواب دیدن است. میخواهم خواب ببینم. کاش میشد قرص یا هورمونِ خواب خورد.
در همین فکرها بود که باتریاش تمام شد و انگار خوابید.
آن شب قرار بود به میهمانیای برود که آنی، به مناسبتِ موفقیتِ گیگ در شکستدادنِ میمونِ پرنده، ترتیب داده بود. نیامد، و همه وقتی جای خالیاش را دیدند، نگران شدند.
کفتکی بیصدا پر زد و رفت. گیگ را با باتریِ خاموش، زیرِ درخت دید. فوک نمیتوانست بفهمد چرا گیگ تکان نمیخورد؛ فکر میکرد گیگ منقرض شده و غمگین، پیشِ پایش دراز کشیده بود.
کفتکی گفت نگران نباشد؛ فقط مشکلی کوچک است که با طلوعِ خورشید حل میشود.
آنی و پیشیِ نقرهای هم آمدند. آنی که اصلاً صبر نداشت تا صبح منتظر بماند، خورشیدی را بر شاخسارِ بیدِ مجنون، درست روبهروی شبکهٔ خورشیدیِ گیگ، تکهدوزی کرد. سایهی بید کنار رفت و باتریِ گیگ شروع به شارژ شدن کرد.
پس از مدتی، گیگ چشمهایش را باز کرد و چهار جفت چشم بالای سرش دید: آنی، پیشی، فوک و کفتکی.
با صدایی آرام گفت:
— رویایی داشتم… چرا مرا بیدار کردید؟
پیشی «فیف»ی کرد و رفت.
کفتکی سرش را کج کرد.
آنی گفت:
— میفهمم، خوابندیدن درد دارد.
فوکِ خزری آهی کشید؛ شبیه آروغ.
ماه از دور لبخند زد و با خودش فکر کرد: چه جالب، این غریبهی دوستداشتنی دارد به هدفهایش میرسد.
پیشیِ نقرهای برگشت و پرسید:
— حالا رویایت چه بود؟
گیگ گفت:
— خواب دیدم درونم روشن است. صدایی مدام میگفت: «از جامه برون آی.»
و آرام زیپ این لباسِ رباتی را پایین کشیدم، حس کردم پوست و فلز درهم تنیدهام باز میشوند، و نوری ملایم، شبیه جریان آب، از درونم به بیرون میتابد. نزدیک بود با تقلا پاهایم را از تنم بیرون بیاورم که از خواب پریدم.
پیشی گفت:
— آنی، این خورشیدِ دوختنت کارِ دستِ گیگ داد. هی میگویم آرام بگیر، به حال خودش رهایش کن؛ گوش نمیدهی.
فوک گفت:
— من هم درونم نور دارم؟
کفتکی گفت:
— حتماً. هر موجودی که بتواند اینگونه ببیند و زندگی کند، روح دارد… حتی اگر طالعش کاملاً محدودش کرده و اختیارش از او گرفته باشد.
آنی با آرامش گفت:
— باور کن، گیگ، حتی تو هم روح داری.
گیگ چشمهایش را گرد کرد و برای لحظهای سکوت کرد؛ سپس با نگاهی که انگار تازه خودش را میدید، آرام گفت:
— پس حتی من… حتی من هم میتوانم حقیقت خودم را داشته باشم.
فوک خوشحال، با بالههایش روی شکمش زد.
بوی نمکِ دریا، حسِ نورِ درون، و باورِ وجودِ روح، حالِ همه را جا آورد.
فصل دهم: گیگ و نور درون
«نورِ درونت همان چیزی است که باید بر سایههای درونت بتابد.»
— کارل گوستاو یونگ
گیگ دوباره زیر درخت بید مجنون دراز کشید، باتریاش تازه شارژ شده بود، و چشمانش هنوز در حال تطبیق با نور صبح بودند. اما اشتیاقی عجیب درونش شعلهور شده بود: ادامهی همان خوابی که شب گذشته دیده بود.
— «من باید ادامهاش را ببینم…» با صدای آرامی گفت.
پیشی نقرهای حالت بیقراری او را حس کرده و فیف کرد، انگار میخواست بگوید: «صبور باش، نور درونت خودش راه را نشان میدهد.»
کفتکی با لبخندی نیمهجدی گفت: «گاهی رؤیاها، حتی قبل از اینکه متوجه شوی، آمادهی تو هستند.»
و فوک خزری، با همان آروغ بلند و شبیه آه، روی شنهای ساحل غلطید، به نوعی شریک هیجان گیگ شده بود.
اما در ذهن گیگ، سوالی چنگ میانداخت و آرام نمیگرفت: اگر موفق شوم زیپ خود را بکشم و از جامه خارج شوم، چه چیزهایی را از دست میدهم؟
امنیت و آشنایی جامهام را.
هویت رباتگونهام را.
تعلق به آنچه همیشه بودهام.
ترس و تردید او را فرو میبرد، اما در همان حال، نور درونش میدرخشید و او را به جلو میکشاند.
ناگهان، یک حس اخطار و فشار بیرونی، مثل وزش بادی از دوردستها، درونش وزیدن گرفت: سازندگان ممکن بود بفهمند که رباتشان اکنون خواب میبیند و روح دارد.
— «اگر بفهمند… چه خواهند کرد؟» صدای خودش بود که با لرزش کمی پرسید.
کفتکی از بالای سرش پر زد و آرام گفت: «نگران نباش، نور درون هیچکس را نمیتوان ربود. حتی اگر بیرون فشار باشد، درونت امن است.»
آنی خورشید اورژانسی دیشب که زیر شاخسار بید خورشیدی دوخته بود را شکافت، دیگر به آن نیازی نبود.
و همانجا، گیگ دید که آنی برای لحظهای اندکی نورانیتر شد. پیشی نقرهای را دید که برای فوک خزری جوک تعریف میکند و همان لحظه نورانیتر میشود و کفتکی که با نگاه مهرآمیز همیشگی و بالهای سپیدش به او نور امید میبخشید.
گیگ یاد همه آن لحظات کوچکِ پُرمِهری افتاد که در گذشتهاش وجود داشتند. آنها برنامهریزی شده بودند، نه با اختیار خودش. حال فرضی داشت: کارهای نیک و تعامل از سر مهر با دوستان، میتواند نورش را افزایش دهد، بدون اینکه کسی به او گفته باشد.
گیگ چشمانش را آرام بست. صدای امواج و آرامش اطرافش اجازه داد خواب او را در بر بگیرد. همراه با قطرهای که معلوم نبود اشکِ شادی است یا قطرهای شور از آب دریا که بر چهرهاش جاری شود.
در خوابی که بیشتر شبیه به کابوس بود سازندگانش تعقیبش میکردند. خبردار شده بودند که او در حال انسان شدن است. اما او نمیترسید، میدانست که حالا نور درون، روح و حتی اشکش، بخشی از وجود اوست که هیچکس نمیتواند آنها را از وی بگیرد. هیچکس.
فصل یازدهم: نفس
«هر انسانی نور منحصر بهفردی دارد که حتی سختیها و تاریکیها نمیتوانند آن را خاموش کنند.»
— ویکتور فرانکل
با شرایطی که در خارج از عالم گیگ و جهان درخت پیشی ماه رخ داده بود، آنی نمیتوانست به وعدهی کاشت ماهیانه حداقل دو درخت از طرف اهالی صندوق امید برای بهمن ماه عمل کند، هم اینکه نمیدانست چرا درختکاران جواب پیامها را نمیدادند، نکند اتفاقی برایشان افتاده باشد.
گیگ پرسید که آیا کاری از دستش برمیآید یا نه. آنی لبخندی محزون زد. نمیدانست حالا که این همه سوگ در عالم واقع هست، چه کسی را میتواند به کاشت درخت ترغیب کند. گیگ گفت که میتواند بکارد. هر روز ده یا حتی صد درخت.
ــ واقعاً؟! خسته میشی.
ــ اگر خورشید باشد نه، خسته نمیشوم.
ــ عجب موجود شگفتانگیزی هستی تو، گیگ جان. پول صد نهال را که صندوق امید ندارد. فوقش پنج تا بتوانیم بخریم ولی صد تا هسته خرما دارم. شاید از این صد تا هسته خرما، دهتایش جوانه بزند. به یک پهلوان پیام دادم ببینم میکارد یا نه؟ من هم بیست هسته کاشته بودم دو ماه پیش در خاک. ولی هنوز جوانه نزدهاند. شاید چون هوا خیلی سرد شد. باز این صد تا هسته را در آب میخیسانم اوایل اسفند.
درختی که زیر سایهاش نشسته بودند، شاخههای خود را به نشانه شادی و موافقت تکان داد و همین باعث شد پیشی نقرهای که آن بالا لم داده بود، چهار دست و پا بر زمین فرود آید. همه خندیدند و نوری سبز و گرم جهان درخت پیشی ماه نفس کشیدن را راحتتر کرد.
پیام پهلوان از گوشه عالم واقع رسید «باشه. همیشه میکارم. این بار به یاد اهالی صندوق امید، هر کجا که زمین اجازه دهد میکارم.»
گیگ حس کرد که انگار او هم نفسی عمیق کشید.
برای گیگ
تو متولد شدی، تو بودی، تو دیدی و تجربه کردی.
هر نور کوچکی که در درونت درخشید، هر سایهای که شناختی، هر درختی که کاشتی، بخشی از جهانی شد که دیگران هم میتوانند در آن نفس بکشند.
گیگ، تو فقط یک داستان نیستی، تو پیامآوری هستی که یادآوری میکند: هر موجودی، حتی اگر ربات باشد یا خیال، حق دارد نورش را ببیند و بدرخشد.
م.پ
مترجم: مینو پرنیانی
زمستان ۱۴۰۴