هرگز صبحها آرام از خواب بیدار نشدهام.
هیچوقت.
تنها یکبار…
آن روزی که روی پشتبام کودکی خوابیده بودم و وقتی چشم باز کردم،
او آنجا بود.
جغد سفیدِ باشکوه.
آرام، بیصدا،
مثل برفی که نمیریزد
و نوری که خودش را پنهان میکند.
نفسم را در سینه نگه داشتم.
نه از ترس—
از ترسِ ترساندنش.
باد خنکی از کنار گوشم گذشت
و من تکان نخوردم،
که مبادا بالهایش از حضور من بلرزد.
نمیدانم چقدر طول کشید.
فقط میدانم
آن تنها صبحی بود که دنیا
بدون درد
و بدون عجله
بیدار شد.
و شاید من هم.
م. پ