When I need you … just close my eyes and I am with you …
یکی بود و یکی نبود سرزمینی بود که آدمهایش رفتن را زودتر از ماندن یاد میگرفتند. هرکسی به دلیلی، میرفت و چند تابی را باقی میگذاشت.
هیچکس نمیگفت «برای همیشه میروم». همه میگفتند: «میروم، برمیگردم، زود.» و همین «زود» سالها روی طاقچهها خاک میخورد.
خانهها بهجای پنجره، بیشتر قاب عکس داشتند. پنجرههایی که همیشه نیمهباز بود برای روزی که کسی با لهجهای تازه و دستی پر از خاطره برگردد.
کودکی بود که منتظر عروسکی ماند و فهمید بعضی هدیهها خودِ انتظارند.
سالها بعد همان کودک ماند. ماندن، کاری شد شبیه نگهداشتنِ جای خالی: صندلیای که عقب کشیده نشده، لیوانی که هنوز جفتش را دارد، نامی که در گوشی پاک نشده.
در این سرزمین دو گروه بسیار بودند: آنها که رفتند و آنها که ماندند تا یاد بگیرند چطور با دلهای پخششده زندگی کنند.
ماندهها قصه گفتند. قصه گفتند تا فاصله قابلِ لمس شود، تا نبودن کاملاً نبلعد، تا بچهها بفهمند اگر کسی رفت عشق نرفته.
و شبها پرندهای سفید بیصدا از بالای خانهها میگذشت و میدید که این مردم که مانده اند چطور با رنجِ غربت عزیزان خود کنار آمدند ، بیآنکه انسانبودنشان را جا بگذارند.
م.پ
دی ۱۴۰۴