قطب‌نما

میشا سلطان‌بانو پشت پنجره نشسته بود و سرش گاهی به راست می‌رفت و گاهی به چپ.
فندق‌قلی‌خان هم همین‌طور.
ــ میشا، چرا هی این آدمه چپ می‌ره، هی راست می‌ره؟ بالا و پایین می‌شه، گاهی گوشی‌ش رو نگاه می‌کنه، گاهی پلاک‌ها رو ؟
ــ حتماً گم شده.
ــ کسی هم نیست ازش بپرسه.
ــ بود یکی، پرسید؛ ولی از کجا معلوم درست راهنمایی‌ش کرده باشه.
ــ خوبه که ما از این پیچیدگی‌ها تو زندگی‌مون نداریم، میشا. آدما خیلی بدبختن، طفلکیا.
ــ این جور گم شدن‌ها خیلی هم مهم نیست. گاهی گم شدن‌ها، مثلاً اخلاقی، خیلی افتضاحه.
ــ اخلاق چی هست اصلاً؟ خوراکیه؟
ــ مامان می‌گفت خوراکِ روح و روانه.
ــ من بلد نیستم.
ــ منم بلد نبودم، ولی شنیدم مامان داشت به مراجعش می‌گفت:
«به نظرم بهتره یه قطب‌نمای اخلاقی داشته باشی تا کمتر دچار دردسر بشی.
هر وقت گیج بودی و نمی‌دونستی، این سه تا سؤال رو از خودت بپرس:
آیا این کار درسته؟
آیا این کار لازمه؟
آیا از سر مهربانیه؟»
فندق‌قلی‌خان گفت:
ــ اوه میشا، آدما هم بدبختن هم خسته.
نمی‌تونن هر کاری دلشون خواست رو بدون احساس گناه بکنن؟ چقدر فکر آخه…
میشا گفت:
ــ می‌تونن؛ ولی خب باید ببینن حاضرن بهاش رو بپردازن یا نه.

سکوت افتاد.
آدمِ آن‌طرف خیابان راهش را پیدا کرده بود
یا شاید فقط تصمیم گرفته بود گم‌بودن را ادامه بدهد.
همان وقت،
سایه‌ی یک جغد سفید از روی شیشه لغزید و روی لبه‌ی پنجره مکث کرد.
فندق‌قلی‌خان چیزی ندید،
اما میشا فهمید:
کسی آن‌جا بود که مراقب قطب‌نما بود.
م.پ
دی ۱۴۰۴

https://hstory.ir/mlx2