گاهی با خودش فکر میکرد: «نخند، شاد نباش… میدانی که تا میخندی، غمی سنگین سراغت میآید.»
این حکایت همهی زندگیاش بود.
امروز پیشی پناه را دید. مثل قدیم گردنش را بالا برد تا زیر گردنش را بخاراند، یک لقمه غذا خورد، باز میآمد و پشت سرش را نشان میداد تا نوازشش کند. همزمان هم نوازشش میکرد و هم خدا را شاکر بود.
سبکبال در حال بازگشت بود که کیسه زبالهای را لای شاخههای تک درخت دم ساختمان گیر کرده دید. عصبانی شد؛ از این همه تذکری که دیگران نمیگیرند و به درخت نازنین رحم نمیکنند.
به یاد همسایه افتاد که یک بار گفته بود: «یک عینک دودی بزن تا اعصابت خورد نشود!»
زن گفت: «دیدی! به من شادی نیامده. همیشه همین طور بوده.»
کفتکی سری تکان داد و گفت:
«شاد که میشوی، چشمها پرنور تر می شوند و چشمهای باز همه چیز را میبینند؛ نور و سایه با هم، نه یکی به جای دیگری. این قاب توست، ایراد نیست، توانایی توست.»
زن نفس عمیقی کشید و لبخندی آرام زد.
فهمید میتواند هم نوازش پیشی را حس کند، هم شاخهی تنها را ببیند.
بعضی آدمها برای خوشحالماندن تنها ساخته نشدهاند؛
برای دیدنِ کامل ساخته شدهاند.
قاب باز
https://hstory.ir/3tek