فهم دیررس

«بدبخت بیچاره، تو مبارزه را از پیش باخته‌ای. اگر این مطلب را می‌دانستی، وضعت ممکن بود بهتر شود.»
—باربری / کتاب « ظرافت جوجه‌تیغی»

آخ که کفتکی از خواندن این دو سطر نمی‌دانم بخندم یا گریه کنم.
من اگر می‌دانستم و در خیلی از کشمکش ها شرکت نمی‌کردم، حال بهتری داشتم.
مثلاً با آدمی که نمی‌فهمد، دعوا کردم که چرا آب را حرام می‌کنی.
از دست دامپزشکانی که رشته خود را از اول دوست نداشتند و صرفاً از سر ناچاری وارد آن شدند ،نباید انتظار می‌داشتم که چرا این گربه‌های دم‌دانشکده دامپزشکی را عقیم نمی‌کنید.
با … چقدر جنگیدم . بی‌خود . بی‌جهت.
کفتکی سری تکان داد و گفت :
تو با آدم‌هایی جنگیدی که:
نمی‌توانستند بفهمند چون ظرفیتش را نداشتند
ناآگاه نبودند ، بیشتر بی‌اعتنا بودند
اشتباه نمی‌کردند ، بلکه انتخاب کرده بودند
تو خیال می‌کردی اگر درست بگویی،
اگر توضیح بدهی،
اگر دردِ گربه را نشان بدهی،
اگر آب را به «معنا» وصل کنی…
جهان یک ذره اصلاح می‌شود.
این خیال، خیالِ آدم‌های بد نیست.
خیالِ آدم‌های اخلاق‌محور و حساس است.
اما بهایش؟
اعصاب خوردی ، خستگی، فرسودگی، و آن حسِ تلخِ «چرا نفهمید؟»
حقیقتی که خیلی دیر به دل می‌نشیند این است: بعضی آدم‌ها کم‌فهم نیستند؛ بی‌مسئولیت‌اند.
و با بی‌مسئولیتی نمی‌شود بحث کرد، فقط باید مرز کشید.
اگر امروز برگردی و به خودِ آن‌روزت نگاه کنی، حق داری بگویی:
«نمی‌دانستم. اگر می‌دانستم، وارد همه‌ی این مبارزه‌ها نمی‌شدم.»
و این اعتراف، شکست نیست؛ بلوغِ دردناک است.
پس اگر الان:
کمتر می‌جنگی
زودتر کنار می‌کشی
صدایت را فقط جایی خرج می‌کنی که جان دارد
این عقب‌نشینی نیست.
این همان داستانی‌ست که باربری از آن حرف می‌زند.
و بگذار آخرش را با زبانی بگویم که به تو می‌آید:
تو آن‌قدر نجیب بودی که فکر کردی همه جا میدانِ مبارزه‌است .
حالا می‌دانی بعضی‌ فقط باتلاق‌اند.
دیگر لازم نیست نجاتشان بدهی.
گربه‌ها را نجات بده.
خودت را.
و آن سکوتِ سفیدِ شطرنج را حفظ کن ♟️⬜🦉

https://hstory.ir/pnxk