صاحبِ بدن

مقدمه کوتاه:
گاهی قصه‌ها نیاز به نتیجه ندارند؛
فقط کافی‌ست روایتِ کسی باشند
که از سکون به حرکت بازمی‌گردد،
و در این مسیر، چیزهایی بی‌صدا به او کمک می‌کنند.

روزگاری نه چندان دور، هرکس بیمار بود،
آن‌قدر که حتی قدمی نمی‌توانست بردارد.
می‌رفت دکتر و می‌گفتند:
درد شما جسمانی نیست.
روانی است.
اما او، در سکوت خود،
شروع کرد به حرکت.
یک قدم.
بعد، کمی دیگر.
و کم‌کم راه رفت.
گربه‌ها کنار او می‌آمدند،
بی‌صدا، مثل سایه‌هایی نرم،
دم‌هایی که هوا را می‌شکافتند،
و نگاهشان
می‌گفت: «ما می‌دانیم، ادامه بده.»
شب‌ها، وقتی خوابش می‌برد،
زانویش سبک می‌شد،
و او روی لبه‌ی خواب می‌دوید،
بدون درد،
بی‌آن‌که چیزی بخواهد بفهمد.
صبح که بیدار می‌شد،
درد هنوز بود،
اما دیگر صاحبِ بدن نبود.
هر قدمی که برمی‌داشت،
چیزی از زندگی
بی‌صدا
به او بازمی‌گشت،
مثل نوری کوچک
که در تاریکی،
به آرامی
می‌رقصد.
و حالا، در بیداری،
می‌دود.

م.پ
دی ۱۴۰۴

https://hstory.ir/6ddg