پیشی نقرهای وقتی از بازیگوشی در جهان درخت پیشی ماه برگشت، تمام تنش در از تارهای عنکبوت ود و غرغر میکرد.
آنی پرسید: «کجا رفته بودی که اینقدر تار به تنت چسبیده؟»
ــ «پشت آن سنگها بازی میکردم با توپ عنابی ، که خوردم به تارهای یک اراکنه.»
ــ «چه باسوادی تو پیشی جان! اراکنه را میشناسی پس؟ همه بهش میگویند عنکبوت.»
ــ «آره، یکبار نورا قصهاش را برام گفته بود؛ اراکنه زنی لاف زن بود که فکر میکرد بلده به خوبی الههی آتنا بافندگی کنه، و آتنا هم او را اراکنه کرد.»
ــ «قصهی آن سنگها را هم برات گفته نورا؟»
ــ «نه… ولی خوشم نمیاد از اون سنگها، واسه چی بوی بد میدهند. عقرب هم هست زیرشون؟»
ــ «نه، هیچ موجود پرخاشگر و زورگویی حق ندارد در جهان درخت پیشی ماه باشد. و اما ، آن سنگها ماجراشون از این قراره که کسانی بودند که به دیگران زور میگفتند و آزار میدادند. آرتمیس، الههی حامی حیوانات و ضعفا، کاری کرد که دیگر نتوانند حرکت کنند. حرف بزنند یا حرکت کنند . فقط همانجا بمانند و ببینند، مثل سنگهایی که هیچوقت حرکت نمیکنند اما همه چیز را میبینند.»
پیشی نقرهای دمش را دور خودش حلقه کرد و با خود فکر کرد که آرتمیس را دوست دارد.
آنی آن شب وقتی به آسمان صاف جهان درخت پیشی ماه نگاه کرد، متوجه شد که هیچ لکهای بر چهره قرص کامل ماه نیست. کاملاً صاف و شفاف و نورانی ، درست مثل چهرهی آرتمیس جوان. نه هکاتهای که چین و چروکهای سالمندی را بر چهره دارد. با خود گفت: «احتمالاً به خاطر اینکه علیرغم مخالفت کفتکی، خشمهای درست آرتمیسی را به رسمیت شناختهام.»
آن شب، همه جهان درخت پیشی ماه پس از مدتها خوب خوابیدند. . همه ، به جز سنگ ها .
سنگها
https://hstory.ir/lfnw