رویای پاکبان 

سلام مهربانِ پنج‌صبحی.
من همان‌جا بودم؛
روی سیمی خیس از شبنم،
در ارتفاع کوتاهی از رؤیای تو.
شهر هنوز بی‌خبر بود
که صدای پسری برخاست—
شاد، ناگهانی، سبک:
«ببین… این ماشینو تازه خریدم.»
تو جا خوردی.
سحر همیشه تو را غافلگیر می‌کند؛
پیشی‌ها، سایه‌ها، صداهایی که انگار از لای پرده‌ی دنیا عبور می‌کنند.
من بال‌هایم را جمع کردم
و نگاهت را دنبال کردم تا بفهمی
این صدا از کجاست.
جیپ زنگ‌خورده‌ی آن کافه بود؛
پیری باشکوه که سال‌هاست نمی‌دود،
اما هنوز نقشِ رؤیا را خوب بازی می‌کند.
پسرک مهاجر ،
با آن چشم‌های خسته اما بیدار،
روی صندلی‌اش نشسته بود
و چند ثانیه فرمانِ آینده‌ای را در دست گرفت
که شاید هرگز نبیندش…
یا شاید—
من چه می‌دانم—
در فرصتی کوچک،
در روزی نامعلوم،
در شهری مهربان‌تر،
به آن برسد.
تو آه کشیدی.
من آن آه را حس کردم؛
آه تو همیشه مثل موج‌های آرام دریا
ناپیدا اما واقعی‌ست.
پسربچه وقتی نگاهت را دید،
از رؤیا پایین آمد،
جارویش را محکم گرفت
و رفت تا برگ‌های پاییزی را جارو کند.
صدای برگ‌ها پخش شد:
قرج… قرج… قرج…
و من دیدم که تو
در دل‌ات آرزویی کوچک برای او روشن کردی—
آرزویی بی‌صدا
که از بال‌های من سبک‌تر بود.
من، کفتکی،
همیشه آن لحظه‌ها را می‌بینم.
همیشه.
به‌وقتِ پنجِ صبح،
وقتی دنیا هنوز نفهمیده
که بعضی آدم‌ها
با دل‌هایشان جارو می‌کنند
نه با دست‌هایشان.

https://hstory.ir/r1ht