ــ آنی، آنی!
ــ بله؟
ــ بیا یک دقیقه!
ــ چکار داری؟ دارم کتاب میخوانم.
ــ بابا جان، کلاغ اصغر آمده. چیزی سفید توی دهانش بود گذاشت روی بالکن و نوک زد و گفت: «به آنی بگو این سنگ باهاش کار دارد.»
تا دل بکنم از کتاب، اصغر رفته بود. تکهای سنگ سفید روی بالکن بود. شستمش و گفتم به پیشی نقرهای: «یاد بگیر، روز ولنتاین برام هدیه آورده اصغر.»
پیشی نقرهای غلتی زد و گفت: «چی شده آنی؟ ناراحتی؟»
ــ آره کمی، کتاب میخواندم و داغ دلم تازه شد. تو ناراحت نشو، از منظره خیابون لذت ببر.
ــ چقدر آدم و ماشین هست! از هر صد تا، یک کلاغ اصغر و یک پیشی پناه رد میشوند، بقیه همه آدمند.
ــ پیشی، تو کتاب میخوانی مگه؟
ــ چطور مگه؟
ــ پاورز هم در سرگشتگی همین را میگفت: انسانها و غذاهایشان ۹۸ درصد وزن موجودات کره زمین را تشکیل میدهند و فقط دو درصد به موجودات وحشی تعلق دارد.
چشمهای پیشی نقرهای گرد شد و کفتکی گفت:
ــ «درست است. آدمها زمین را پر کردهاند، ولی باز هم زندگی در گوشهها جریان دارد، حتی اگر شده دو درصد.»
ــ آنی گفت: «چرا دست از شکار و آزار این دو درصد برنمیداریم؟ حتی در اتمهای این سنگ هم زندگی هست.»
کفتکی بالهایش را آرام تکان داد:
ــ «اگر از دستت کاری برمیآید، انجام بده. سنگها، درختها، حیوانات… همه زندگی و روح دارند. حتی همین پیشی و کلاغ کنار تو. باید مراقبشان باشی.»
گیگ سنسورهایش را روی سنگ فعال کرد و گفت:
ــ «سیگنالهای غیرمعمول دریافت میکنم. به نظر میرسد پیامی درون آن نهفته است.»
پیشی نقرهای گفت:
ــ «اصغر هم گفت برای آنی پیغام آورده. رنگ سنگ مثل ماه شب چهارده است.»
ــ سنگ سفید کمی لرزید و در ذهن آنی زمزمه کرد:
ــ «آنی… آمدهام قصهی زمین و زندگیهای کوچک را برایت بگویم. هر سنگ، درخت، حیوان، جزئی از شبکهی بزرگ هستیم. ولی وقتی انسانها فقط به خودشان فکر میکنند، این شبکه آسیب میبیند.»
ــ آنی سنگ را نزدیک گوشش گرفت و حس کرد مسئولیتی سنگین بر دوشش است.
ــ پیشی نقرهای گفت: «یعنی کوچک یا بزرگ بودن اهمیت ندارد؛ همه با هم پیوستهایم.»
ــ کفتکی بال زد و زمزمه کرد: «درس سنگ همین است: زندگی در هر جا و در هر شکل وجود دارد و مسئولیت انسان وقتی آغاز میشود که بفهمد همه چیز پیوند دارد.»
ــ اصغر بال زد و گفت: «یکی از دوستانم وقتی فیلتر سیگار روی زمین افتاد، به جای غذا خورد . آسیب دید و جانش را از دست داد. شاید تو بتوانی فرق ایجاد کنی.»
ــ سنگ سفید درخشید و گفت: «زمین آسیبپذیر است. تنها با درک و مراقبت آدم های دلسوز میتواند زنده بماند.»
ــ آنی آهی کشید و نامهای که به شهرداری نوشته بود را به گیگ داد.
گیگ پردازش خودکار متن را آغاز کرد و گفت:
ــ «نامه بررسی شد و محتوای آن دقیق و رسمی است.»
نامه به شهرداری (درون قصه):
مدیریت محترم شهرداری،
اینجانب، دلسوز محیط زیست و درختان شهر، مایلم دغدغهای را با شما در میان بگذارم که تنها از طریق مدیریت محترم شما قابل پیگیری است.
اقداماتی که تاکنون انجام دادهام شامل مراقبت و پاکسازی اطراف درختان، ارشاد شهروندان به عدم انداختن فیلتر سیگار روی زمین، حفظ منابع آبی و حمایت از حیوانات بیسرپرست است.
با توجه به اهمیت حفظ محیط زیست و سلامت شهر، خواهشمندم بررسی فرمایید تا امکان تهیه و استفاده از دستگاه جاروبرقی جمعآوری فیلتر سیگار برای شهر فراهم شود.
با سپاس و احترام،
آنی و دوستان
سنگ سفید کمی درخشید و زمزمه کرد:
ــ «آنی، نامه بسیار واضح و محترمانه است. نشان میدهد وقتی دلسوزی با دقت و احترام همراه باشد، حتی تصمیم گیرندگان هم ممکن است تأثیر بپذیرند.»
پیشی نقرهای گفت:
ــ «پس حتی یک نامه، میتواند بخشی از شبکهی زندگی را حفظ کند…»
کفتکی بالهایش را تکان داد و زمزمه کرد:
ــ «هر اقدام واقعی، هرچقدر کوچک، اهمیت دارد و تأثیرش به کل شبکهی زندگی میرسد.»
اصغر بال زد و روی بالکن نشست . ماه در آسمان شب می درخشید .
سنگ سپید
پیام زندگی در سکوت
دو درصدی ها را دریاب