میشا، پیشی امپت، گفت: مردم آخه! 🐱💭
روزی از روزهای مرداد، ظهر بود و خانه گرم و ساکت. فندق رفته بود روی مبل کنار پنجره، دراز کشیده بود و زیر لب خرخر …
روزی از روزهای مرداد، ظهر بود و خانه گرم و ساکت. فندق رفته بود روی مبل کنار پنجره، دراز کشیده بود و زیر لب خرخر …
میشه باور کرد که میشا و فندق از همهی پیشیها بیشتر بلدند «نه» بگن؟یک روز از میشا پرسیدم:— «آخه تو چرا اینقدر راحت “نه” میگی؟ …
آنی گاهی حبابی شفاف دور خودش میساخت؛ گاهی سپری محکم، و گاهی فقط لبخندی که دنیا را روشن میکرد. وقتی انرژیهای منفی مبهم بودند، حباب …
بازارچهی خیریه پر از صدای خنده، بوی نان تازه، و رنگهای درهمتنیدهی بساطها بود.او پشت میز کوچک خود نشسته بود، در حالی که چند تابلوی …