قصه دماوند: از اسطوره تا حقیقت
در روزگاری دور، زمانی که زمین هنوز از نفس ایزدان زنده بود و در هر گوشهاش قصهای برای شنیدن وجود داشت، کوه دماوند در مرکز …
در روزگاری دور، زمانی که زمین هنوز از نفس ایزدان زنده بود و در هر گوشهاش قصهای برای شنیدن وجود داشت، کوه دماوند در مرکز …
غروب بود و کفتکی، جغد سفیدی که انگار از دل امواج دریا برآمده بود، بر لب پنجره خانهای در هیرکانی نشست. ناگهان نسیمی سرد وزید …
بخش ۱: روباه متفاوت روباه کوچولو با همهی بچهروباهها فرق داشت.او هر صدایی را میشنید، هر نالهای را حس میکرد و هر غمی را میدید.گاهی …
کنار رودخانهای ایستاده بود، جایی که همه از یک سوی آب میگذشتند و قدمهایشان شبیه موجی یکنواخت بود. او اما، از سوی دیگر عبور میکرد. …
جایی بود که نقشهها فراموشش کرده بودند.زمینی خشک و پهناور، به رنگ طوسیِ خاکی روشن، تا جایی که چشم میرسید، بیابانی خاکستری با درختانی بیتنه.شاخههایی …
در دل یک دنیای کوچک و پرهیاهو، در گوشهای از یک اتاق شلوغ، یک فنر کوچک بود. او به هیچچیز جز تنش و فشرده شدن …
قصه نیروگاه فرصت – بخش اول: «بیبی خورشید»کوچهی بنبست گلکاغذی در دل خیابان فرصت، انگار سالها بود پشت به خورشید کرده بود.پنجرهها به دیوار باز …
بعد از اینکه افتخار ترجمه جلد اول کتاب « امی کودک کهکشانی » اثر اقای انریکو باریوس نصیبم شد ، دیگر یکی از شخصیت های …
پیشگفتار این قصه در آستانهی روز محیط زیست نوشته شد، درست در نخستین سالگرد روزی که من، یعنی نویسندهاش، پرندهای افتاده بر زمین دیدم که …