غول سبز

من غول سبزم، نگهبان گوشه‌ی روشن این خانه.روزی تنها پنج سانت بودم، گم‌شده میان خاک. آرام آرام قد کشیدم تا روزی رسید که سرم به …

بخوانید

ما ویو

وقتی فهمید چیزی به نام ما ویو وجود دارد، لبخند زد.پشت پنجره نشستن، از همان کودکی تا امروز، شبیه‌ترین عادتش به گربه‌هاست.با گربه‌هایش هنوز سر …

بخوانید

من لوسی‌ام

سال‌هاست کنار آدم‌های مهربانم زندگی می‌کنم. خانه‌ام پر از بوهای آشناست: بوی فرش‌ها، بوی غذا، بوی دست‌های مامان وقتی سرم را نوازش می‌کند. اما مدتی …

بخوانید

نقاب و فراموشی

وقتی که به او زنگ زدم، صدایش آرام و دور بود. چند لحظه کوتاه طول کشید تا مرا شناخت با همان صدای گرم و لحن …

بخوانید

درماندگی آموخته‌ شده

نشسته‌ام و به مراجعی فکر می‌کنم. کسی که ظاهراً می‌خواهد تغییر کند، اما عملا اقدامی اساسی برای تغییر زندگیش نمی کند، سؤال در ذهنم می‌چرخد: …

بخوانید

هوشبهر حساس

پشت تلفن صدای آرام و در تنش او را شنیدم. می‌خواست بداند آیا ما تست هوشبهر انجام می‌دهیم یا نه.گفتم: «البته.» سال ۷۹ یا ۸۰ …

بخوانید

بازی های هزارتو

مقدمه: بازی‌هایی که در کودکی تمام نشده‌اند آدم‌ها وقتی در کودکی فرصت نکرده‌اند بازی کنند، بخندند، نق بزنند یا شیطنت کنند، گاهی در بزرگسالی «بازی‌های …

بخوانید

هزارتوی پنهان

زندگی مانند هزارتویی است که هر گذرگاهش تجربه‌ای تازه در دل دارد. برخی مسیرها ما را به روشنایی و امید می‌برند و برخی در سایه …

بخوانید