مارمولک سحری
سحر بود و هنوز هوا تاریک. بوی آب پاشیدهی شهرداری در هوا میپیچید، بوی خاکِ خیسِ ناگهانی و فرارِ چیزی که زنده مانده بود.از زیر …
ماسارو ایموتو
(قصهای برای کودکانی که دلدرد را با مهربانی درمان میکنند) صبح بود.نور آفتاب از پنجرهی آشپزخانه افتاده بود روی کاشیها.بوی خوش غذا در هوا میپیچید. …
وقتی آسمان را رنگ کردیم
رویا و نوا کنار دیوار آجری یک باغ پاییزی ایستاده بودند. آفتاب گرم و نرم پاییزی روی شانههایشان مینشست و برگها با صدای خشخش زیر …
خانم گودال
فندق با چشمهای کنجکاو پرسید:– میشا! خانم گودال کیه؟ مامان داشت اخبار اینستا را میدید و گفت: «نچ نچ. همین امروز که گرتا را گرفتند، …
گربه و روباه بازیگوش؛درس فاصله گرفتن
گربه ای کوچک کنار جنگل زندگی میکرد. روزی روباهی بازیگوش دم گربه را گرفت و او را هول داد، نه برای اذیت کردن، بلکه فقط …
من لوسیام
سالهاست کنار آدمهای مهربانم زندگی میکنم. خانهام پر از بوهای آشناست: بوی فرشها، بوی غذا، بوی دستهای مامان وقتی سرم را نوازش میکند. اما مدتی …
نقاب و فراموشی
وقتی که به او زنگ زدم، صدایش آرام و دور بود. چند لحظه کوتاه طول کشید تا مرا شناخت با همان صدای گرم و لحن …