حلقهٔ طلا

تصمیم گرفتنه بودند از ایران بروند. یکی دو روزی خانه‌شان ماندم. از من خواست میان وسایلش بگردم و چیزهای به‌دردبخور را از بی‌فایده‌ها جدا کنم؛ …

بخوانید

فرشتهٔ کوچک

تابستانی، تصمیم گرفت از کودکی پرستاری کند.اما مادربزرگِ شیکِ آن خانهدر نبودِ مادرِ بچههمیشه وسط میدان ایستاده بودو مدام دستور می‌داد:ظرف‌ها را بشور،بچه را سرگرم …

بخوانید

فالگیر 

نمادها همیشه مرا مسحور می‌کردند؛چه در تهِ فنجان قهوهٔ ترکو چه در نقش‌های سبک‌بالِ ابرها—آن روزها که آسمان شهرم هنوز خاکستری و خسته نشده بود.گاهی …

بخوانید

ماه فروتن

همیشه همین‌طور است؛ ناگهان سروکله‌اش پیدا می‌شودو دل من را بدون هیچ دلیلِ روشنیلبریز از ذوق و شادی می‌کند.آخه این‌قدر زیبا…چطور ممکن است؟نمی‌دانم دیگران هم …

بخوانید

رویای پاکبان 

سلام مهربانِ پنج‌صبحی.من همان‌جا بودم؛روی سیمی خیس از شبنم،در ارتفاع کوتاهی از رؤیای تو.شهر هنوز بی‌خبر بودکه صدای پسری برخاست—شاد، ناگهانی، سبک:«ببین… این ماشینو تازه …

بخوانید

قاب باز

گاهی با خودش فکر می‌کرد: «نخند، شاد نباش… می‌دانی که تا می‌خندی، غمی سنگین سراغت می‌آید.»این حکایت همه‌ی زندگی‌اش بود.امروز پیشی پناه را دید. مثل …

بخوانید

کفتکی آرام من

هرگز صبح‌ها آرام از خواب بیدار نشده‌ام.هیچ‌وقت.تنها یک‌بار…آن روزی که روی پشت‌بام کودکی خوابیده بودم و وقتی چشم باز کردم،او آنجا بود. جغد سفیدِ باشکوه.آرام، …

بخوانید

تقویم و تونل زمان

وقتی دستگاه تصفیه هوا را تحویل گرفتم تا بتوانم نفسی بکشم، پاکتی همراهش بود، همراه با دو هدیه. یکی عطر خوش‌بوکنندهٔ هوای اشانتیون، که به …

بخوانید

کارت عضویت

«برام جالب بود. می‌گفت با مشاوری صحبت می‌کند که بیست سال از من کوچک‌تر است؛ یعنی تجربهٔ زندگی‌اش کمتر است و پنج برابر من حق‌المشاوره …

بخوانید

مسیر آنتوریوم

شب روی شهر کش آمده بود؛ نه تاریک، نه روشن—خاکستریِ عمیقی که انگار از دلِ خواب برخاسته باشد، مثل پارچه‌ای که دو تصویر لرزان را …

بخوانید