فهم دیررس

«بدبخت بیچاره، تو مبارزه را از پیش باخته‌ای. اگر این مطلب را می‌دانستی، وضعت ممکن بود بهتر شود.»—باربری / کتاب « ظرافت جوجه‌تیغی» آخ که …

بخوانید

قصه لیلا

در خواب، زنی زیبا مشغول آموزش روش زندگی در دوران آخرالزمان به من بود. روی کاغذ طرح آن را برایم می‌نوشت و من با دقت …

بخوانید

قطب‌نما

میشا سلطان‌بانو پشت پنجره نشسته بود و سرش گاهی به راست می‌رفت و گاهی به چپ.فندق‌قلی‌خان هم همین‌طور.ــ میشا، چرا هی این آدمه چپ می‌ره، …

بخوانید

صاحبِ بدن

مقدمه کوتاه:گاهی قصه‌ها نیاز به نتیجه ندارند؛فقط کافی‌ست روایتِ کسی باشندکه از سکون به حرکت بازمی‌گردد،و در این مسیر، چیزهایی بی‌صدا به او کمک می‌کنند. …

بخوانید

نقاب

من پشت میزی نشسته بودم،نه میز قضاوت،نه میز تصمیم؛فقط میز تماشا.مردی جوان با اسموکینگ شیک وارد شد.آن‌قدر مرتب که انگار از دلِ یک مراسم رسمی …

بخوانید

دو سرخدار

فندق قلی خان روی موج FM بود: جریان سریع، شفاف ، هیاهو، واکنش آنی.میشا سلطان بانو روی موج MW: آرام، عمیق، پایدار.البته هر دو از …

بخوانید

جنگل بارانی

وقتی این بار بادخورک از سفر مهاجرتی خود برگشت، سیاهی چشمانش لاجوردی شده بود. کنار کفتکی به‌آرامی نشست. هر دو آن‌قدر سبک بودند که شاخه‌ی …

بخوانید

قصه‌ی فرقِ همدلی و مهرطلبی

روزی زنی بود که کنار چشمه‌ای کوچک نشسته بود.چشمه، نامش «صندوق» بود و آبش از باران‌های مهربانی جمع می‌شد.زن نگهبان چشمه بود؛ نه صاحبش، نه …

بخوانید

چشمان بسته

When I need you … just close my eyes and I am with you … یکی بود و یکی نبود سرزمینی بود که آدم‌هایش رفتن …

بخوانید

اهل قلم و اهل رقم

می‌دانم که گذاشتن آدم‌ها در دسته‌بندی‌ها کار خیلی جالبی نیست، چون آدم‌ها بسیار پیچیده‌اند، اما چه می‌شود کرد که یکی از راه‌های شناخت، همین دسته‌بندی …

بخوانید