خلق زمینی

روزی، خالقی زمینی با دست‌های خسته و قلبی پر از تردید، بر بالای تپه‌ای ایستاد.
دست‌هایش خالی بودند، اما ذهنش پر از خیال.

باد بر موهایش می‌وزید و زمین زیر پاهایش صدای نرم خود را داشت.
او آغاز کرد به گذاشتن هر آنچه در دل داشت بر زمین: یک تکه نور، یک سایه، قطره‌ای از احساس و صدایی از یادهای دور.

از ادامه خلق بی‌پژواک خسته بود و با خود در تعارض بود.
از جهتی فکر می‌کرد: «شاید شکل‌ها کامل نیستند، شاید رنگ‌ها کج و کوله‌اند، و شاید هر چیزی که آفریده‌ام پر از نقص است… اما این خلاقیت است.»
در سوی دیگر، اندیشه‌ای آرام می‌گفت: «خلق کردن حرمت دارد، مقدس است، و حتی زمینی بودن آن ارزشمند است. شاید بهتر است ادامه ندهم.»

کفتکی جغد سفید از بالای تپه بال زد، بال‌های سفیدش در نور خورشید برق زد و هوهویی کوتاه خواند:
«تو هنوز خالق هستی. حتی با نقص‌هایت، حتی با محدودیت‌هایت.»

و خالق زمینی لبخندی زده و با خود فکر کرد:
« شاید حق با اوست و آفرینش، حتی با نقص‌ها، ارزشمند و جادویی است …»
م.پ

تابلو تکه دوزی با الهام از آثار مینیمالیستی هنرمند ilovedoodle (Lim Heng Swee)

داستان‌های تازه را از دست ندهید

با عضویت در خبرنامه هزارتو، از انتشار داستان‌های تازه باخبر شوید.

ایمیل شما نزد ما محفوظ می‌ماند و فقط برای خبرنامه استفاده می‌شود.

https://hstory.ir/l1i2