وقتی این بار بادخورک از سفر مهاجرتی خود برگشت، سیاهی چشمانش لاجوردی شده بود. کنار کفتکی بهآرامی نشست. هر دو آنقدر سبک بودند که شاخهی زیتون چندان تکانی نخورد. یکی یکدست سپید با چشمانی نارنجی و درخشان، یکی یکدست سیاه با چشمانی لاجوردی. کفتکی خورشید را در چشمانش داشت و بادخورک ماهِ تاریک را.
کفتکی مشتاق پرسید: «چه خبر، پرندهی مهاجر؟ این بار چه خبر از کجا آوردی؟»
بادخورک آهی کشید و گفت: «از سرزمین درختان بارانی.»
ـــ «آهت از برای چیست؟»
بادخورک چشمش به کتاب «آخرین انسان» اثر مارگارت اتوود افتاد که آنی مشغول خواندنش بود.
«هربار که به سرزمین بارانی میروم، داغ دلم تازهتر میشود. از تعداد درختان زیبا و بلند آن هر بار کمتر و کمتر میشود و بر بوتههای کوتاهقامت قهوه افزودهتر. حالم از هرچه بوی قهوه است به هم میخورد.»
کفتکی گردن خود را طوری چرخاند که انگار تعجب کرده باشد و گفت: «چه همزمانیِ پُرمعنایی. پیشِ پای تو آنی گفت که دیگر نمیخواهد قهوه بخورد؛ گرچه عاشق عطر و بوی آن است و اصلاً به آن بدجوری معتاد.»
آنی گفت: «کفتکی، من به خاطر زمین، به خاطر همدلی با حیوانات، سالهاست که دیگر گوشت نخوردهام. چرا یادم رفته بود که به خاطر همین قهوه است که جنگلهای بارانی را قطع میکنند؟ دیگر نمیخواهم بخورم.»
سکوت، مثل شبِ مرطوب جنگل، میان دو سبکبال نشست. کفتکی بالهایش را کمی جمع کرد؛ نه برای پرواز، برای شنیدن. گفت: «آنی، پیش از آنکه بداند چرا، بوی قهوه را دوست داشته… و حالا، وقتی دانسته، از آن گذشته. نمیخواهد شریکِ جرمِ قطعِ درختانِ جنگلِ بارانی باشد. بیتردید کتاب «آخرین انسان» اثرش را گذاشت.»
بادخورک سر تکان داد و گفت: «بعضی لذتها وقتی نامِ رنج را به خاطر میآوری، خودشان عقب مینشینند؛ نه با زور، با آگاهی.»
کفتکی آرام گفت: «پس اینبار در کولهات قصهی ترک نبود؛ قصهی یادآوری بود.»
بادخورک لبخند زد؛ ماهِ تاریک در چشمش کمی روشنتر شد.
جنگل بارانی
https://hstory.ir/3wm4